بر گرد عرش ، مرثيهخوانست جبرئيل * در آسمان به حلقهء كرّ و بيان عزاست
خامش نشسته ، بلبل ازين غم به طرف باغ * وز بانگ نوحه ، سر به سر آفاق پرصداست
بر لب حديثشان : غم فرزند فاطمهست * حور و پرى ، كه بر تنشان پيرهن قباست
آنان كه عالمست طفيل وجودشان * بنگر به حالشان ز جفا و ستم چهاست ؟
چون خون نور ديدهء زهرا به خاك ريخت * خون گر رود ز ديدهء گريان ما ، رواست
از غصّه لب ببندم و گريم درين عزا * خود طاقت شنيدن اين ماجرا كراست ؟
جنّ و ملك به نوحه درآمد ، عزاى كيست ؟ * اين شور در زمين و فلك ، از براى كيست ؟
آن روز گشت خون دل ما به ما حلال * كآلود چرخ ، پنجه به خون نبى و آل
صد قرن بگذرد اگر از دور آسمان * از جبههء جهان نرود گرد اين ملال
بيرون نرفت گر ز تنم جان ، غريب نيست * اين ماجرا تمام نگنجيد در خيال
ديگر ثبات مىنكند دور آسمان * كاين حد ظلم ، نيست نيامد ازو به فال
گر اين نديده بودمى از دور آسمان * مىگفتمى : ازوست چنين جرأتى محال
با اين دو چشم تر ، چه قدر خون توان فشاند ؟ * گيرم رود به گريه مرا عمر ، ماه و سال
يك عمر چيست ؟ گر بودم صد چو عمر نوح * كم باشد از براى چنين ماتمى ، وصال
تا يك دو روز هست مجالى درين عزا * اى ديده ! گريه سر كن و ، اى دل ! ز غم بنال
بيش از هزار سال شد اكنون كه ماتمست * از بهر او هنوز چنين ماتمى كمست
نور دو چشم فاطمه و بو تراب كو ؟ * تاريك گشت هردو جهان ، آفتاب كو ؟
مهمان كربلا كه به غير از سنان و تيغ * او را به حلق تشنه نكردند آب - كو ؟
غلمان و حور ، تعزيه دارند و سوكوار ؟ * اى روزگار ! سيد اهل شباب كو ؟
آن سرورى كه بر سر منبر ، نبى مدام * مىخواند مدح او به دو صد آب و تاب كو ؟
رنگ و رخ چو ماه ز جور كه برشكست ؟ * شهد سخن بر آن لب شيرين عتاب كو ؟
آن گل كه كرد پر همه عالم ز رنگ و بو * غير از گلاب اشك ، به عالم گلاب كو ؟
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 220
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٢٢٠