در خون كشيده پيكر داراى دين ببين * از تن جدا فتاده ، سر نازنين ببين
شهباز عرش را ، به هواى ديار قدس * در خون خويش بال فشان در زمين ببين
زين گرگ سالخورده ، كه در خون كشيده است * نور دو چشم شير خدا را به كين ، ببين
هر سو ، وداع شاهى و شهزادهاى نگر * از چشم خونفشان ، نگه واپسين ببين
طفلان خردسال حرم را ، نظاره كن * بر چشمشان ز شوق پدر آستين ببين
همرنگ لالهزار ، ز خون عرصهاى دگر * وز پا فتاده سرو و گل و ياسمين ببين
در خيمهء حرم ، ز يتيمان فغان نگر * در آن ميانه نالهء روح الامين ببين
بنگر چها رسيده به اولاد مصطفى * بگذار هرچه كرده سپهر و ، همين ببين
آل نبى ، درين غم و محنت نظاره كن * بگريز از جهان و ، ز گردون كناره كن
تا بنده اختر فلك هشت و چهار ، حيف ! * از نور هردو ديده ، هزاران هزار حيف !
از روى زين به خاك درافتاد عاقبت * نور دو ديده شه سوار ، حيف !
رويى كه بود روشنى آفتاب ازو * پوشيده كرد معركهاش در غبار حيف !
مويى چو شب كه بر رخ چون روز شاه بود * در خون كشيد گردش ليل و نگار ، حيف !
آن تن كه پرورش به كنار بتول يافت * از زخمهاى تيغ و سنان شد ز كار ، حيف !
شد شاه ذو الفقار و ، نماند از جفاى خصم * شهزادهاى كه بود ازو يادگار ، حيف !
رفت آنكه بود نقد شهنشاه « لافتى » * ديگر كسى نماند پى كارزار ، حيف !
بر باد فتنه رفت به يك جنبش سپهر * هر گل كه بود در چمن روزگار ، حيف !
برخاست صرصرى كه به گلزار مصطفى * به باد رفت حاصل صد نوبهار ، حيف !
بنگر خزان چكار به باغ و بهار كرد ؟ * هر كار كرد ، چشم بد روزكار كرد !
رفت از ميانه ، پادشه انس و جان دريغ ! * بر باد رفت حاصل كون و مكان ، دريغ !
در گلشنى كه داشت تماشا عنان خويش * از مطلق العنانى باد خزان ، دريغ !
از دست روزگار برون شد به رايگان * يك دانه گوهر صدف كن فكان دريغ !
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 222
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٢٢٢