تا شد از لب تشنگان كربلا منع فرات * گر ز غم آب سيه چشم فرات آرد به جاست
ز آن مصيبت ، بس كه زد بر چهره ناخن از حباب * آب را ، بر رو خراش موج اگر باشد رواست
آبرويى ، آب را گر بود از خجلت نماند * هم ز گردابش به خود پيچيدن از اين ماجراست
در عزايش ، نه فلك در چرخ نخل ماتمى است * ابر هم ، يك چشم گريان زين غم وحشتفزاست
زين الم هر صبح سازد چاك ، جيب خويش را * زين مصيبت هر سر شب ، شام هم گيسوگشاست
نيست تنها از سيهپوشان اين ماتم ، سپهر * كعبه را هم تا قيامت جامه نيلى زين عزاست
هر سحر ، بر عارض گلها نه جوش شبنم است * لاله و گل نيز گريان بهر شاه كربلاست
گرچه سال اين مصيبت از هزار افزون بود * چون محرم شد ، ز نو گويا كه اين ماتم به پاست
آنكه مى را سركه سازد از شرافت حايرش * زايران را هم اگر پاك از گنه سازد ، به جاست
در ره دين ، آنكه هفتاد و دو تن قربان كند * گر به او بخشند هفتاد و دو ملت را ، سزاست
يا امام المتقين ! ( تأثير ) كار افتاده را * دستگيرى كن ، كه از دست تو چشمش بر عطاست « 1 »
هفده بند تأثير تبريزى
اى دل ! فكار باش كه ايام ماتم است * اى جان ! سياه پوش كه ماه محرم است
اى ديده ! خون ببار دمادم ، كه اهل ديد * دانند آن دمى كه غنيمت ، همين دم است
زهرى ز نو بريخت به كام جهانيان * جام هَلاهِلى « 2 » كه هلال محرم است
باز اين عزاى كيست كه دوران ز سرگرفت * عالم چو موى ماتميان تار و درهم است
دورى ز غم رسيد كه لبريز شد ز خون * گر كاسهء گدايى ، اگر ساغر جم است
اين حشر درد و داغ كه هر سال نو شود * گر بيش خوانمش ز قيامت ، همان كم است
رنگى ز گريه ، دست مصيبت به آب ريخت * كز غم ، جهان چو آينه يك چشم پر نَم است
بر آب داد شهرت توفان نوح را * طغيان اين سرشك كه در چم عالم است
اشكى كزين غم است به چشم جهانيان * در چشم لاله و گل اين باغ ، شبنم است
كم نيست بهر اهل ستم ، روز رستخيز * اين چوب انتقام كه از گريه در نم است
هامش
( 1 ) . همان ، ص 48 تا 50 .
( 2 ) . هلاهل : نوعى زهر بسيار كشنده