اى يادگار يك چمن گل درين چمن ! * از پيش بلبلان تمنا ، چه مىروى ؟
در دست دشمنان ستمكار نابكار * افتادهايم بيكس و تنها ، چه مىروى ؟
نه محرمى ، نه غمخور و نه يار و همدمى * بيچاره ماندهايم ، خدا را چه مىروى ؟
آن لحظه گلبن غم آل نبى شكفت * كآن شاه رو به جانب اولاد كرد و گفت :
كاى اهل بيت ! چون سوى يثرب گذر كنيد * اول ، گذر به تربت خير البشر كنيد
پيغام من بس است بدان روضه اين قدر * كان خاك را به ياد من از گريه تر كنيد
آن گه به سوى تربت زهرا دويد زار * آنجا براى من كف خاكى به سر كنيد
و آن گه رويد بر سر خاك برادرم * آن سرمه را به نيت من در بصر كنيد
و آن گه به آه و نالهء جانسوز دل گسل * احباب را ، ز واقعهء من خبر كنيد
گوييد : كآن غريب ديار جفا ، حسين * گرديد كشته ، چارهء كار دگر كنيد
اى دوستان ! چو نام لب خشك من بريد * بر ياد من ز خون جگر ديده تر كنيد
هر گه كنيد ياد لب چون عقيق من * از اشك ديده ، دامن خود پرگهر كنيد
هر سال ، چون هلال محرم شود پديد * بنشسته در مصيبت من ، گريه سر كنيد
در محنت مصيبت دور و دراز من * هر محنتى كه روى دهد ، مختصر كنيد
از شيونى كه در حرم آن گه بلند شد * دلهاى قدسيان همگى دردمند شد
بعد از وداع كان شرف خاندان آل * آهنگ راه كرد سوى معرض قتال
ذوق شهادتش به سر افتاد ، وز شتاب * با شوق در كشاكش و با صبر در جدال
انديشهء لقاى الهيش ، در نظر * تمهيد پادشاهى جاويد ، در خيال
دربركشيدن آن طرفش ، شوق باب و جد * دامن گرفته اين طرف ، انديشهء عيال
تيغى چو برق در كف و ، تنها چو آفتاب * چون تيغ رو نهاده بدان لشكر ضلال
ناگه ز خيمههاى حرم ، بيشتر ز حد * آمد صداى ناله و افغان به گوش حال
برگشت شاه دين و بپرسيد حال چيست ؟ * گفتند ناگهان كه فلان طفل خردسال
از قحط آب ، گشته چو ماهى به روى خاك * وز ضعف تشنگى ، شده چون پيكر هلال
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 170
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص١٧٠