گر آب بستهاند از آن لعل لب ، چه باك ؟ * مرتشنگى به لعل چسان مىكند زيان ؟
از بس كه حرب كرد به آن جمع سنگدل * وز بس كه زخم خورد از آن قوم سختجان
جان شد به تاب ، از تف جانسوز تشنگى * خون شد چو آب از بن هر تار مور وان
افتاد همچو پرتو خورشيد ، بر زمين * چون موى خويش ، گشته پريشان و ناتوان
آن دم چرا سپهر برين سرنگون نشد ؟ * وين كشتى هلال ، چرا غرق خون نشد ؟
بر خاك ، شاهزاده چو از پشت زين فتاد * خورشيد آسمان ، ز فلك بر زمين فتاد
صحراى را ، ز خار سنان در جگر شكست * درياى را ، ز موج گره بر جبين فتاد
آواز ناله ، تا فلك هفتمين رسيد * فرياد ناله ، در فلك هشتمين فتاد
برگشت روزگار و ، دگر گشت كار و بار * شد بر فلك : زمين و ، فلك : بر زمين فتاد
بنيان شرع را ، همه اركان خراب شد * بس رخنهها به خانهء دين مبين فتاد
نزديك شد كه كشتى ايمان شود تباه * از بس كه اضطراب به درياى دين فتاد
سيلاب تند شبهه ، چنان سر به دل نهاد * كز اضطراب ، رخنه به قصر يقين فتاد
آمد قيامتى به نظر ، اهل بيت را * چون چشم بر سمند شهنشاه دين فتاد
از ديدهء ركاب ، تراويد خون درد * وز طرّهء عنان ز شكن چين به چين فتاد
غوغاى عام گريه ، چنان بر سپهر رفت * كز اضطراب لرزه به عرش برين فتاد
در دشت كربلا ، همه از قطرههاى اشك * تا چشم كاركرد به لعل و نگين فتاد
هريك ز اهل بيت نبى با زبان حال * گشتند نغمه سنج به مضمون اين مقال :
رفتّى و داغ بر دل هر غم گذاشتى * ما را ، به روز تيرهء ماتم گذاشتى
رفتى تو شاد از بر ما تيرهكوكبان * يك دل رها نكردى و ، صد غم گذاشتى
رفتى ز سال و مه چو شب قدر در حجاب * وين تيرگى به ماه محرم گذاشتى
رفتى چو آفتاب ازين تيره خاكدان * روز سيه به مردم عالم گذاشتى
رفتى تو جانب پدر و جد محترم * ما را غريب و بيكس و محرم گذاشتى
رفتى ز بحر غصهء ديرينه ، بر كنار * ما را غريق اشك دمادم گذاشتى
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص١٧٢