بگريست شاه و بستدش از دايه ، بعد از آن * آورد در برابر آن قوم بدفعال
گفت : اى گروه بدكنش ! اين طفل بيگناه * از تشنگى چو موى شد ، از خستگى چو نال
آبى كه كردهايد به من بىسبب حرام * يك قطره ز آن كنيد بدين بيگنه حلال
پس ناكسى ز چشمهء حيوان خونچكان * آبى به حلق تشنهء او ريخت بىگمان
زين آتش ستم كه برافروخت روزگار * دلهاى خسته سوخت ، چه پنهان چه آشكار
افتاد در ملايك هفت آسمان ، خروش * بگريستند جن و پرى جمله ، زار زار
شد آب بيقرار ، زمينگير همچو كوه * شد خاك پرشتاب ، سبكخيز چون غبار
پيچيده دود در دل آتش ازين رستم * شد باد : خاك بر سرو گشت آب : خاكسار
برخاست گرد ، تا برد اين غصه را به عرش * برجست باد ، تا برد اين غم به هر ديار
درياى پست ، چين غم افكنده بر جبين * چرخ بلند ، خون شفق ريخت بر كنار
پيچيده بس كه دود دل ماتمى به چرخ * خورشيد همچو داغ دل ما ، سياهكار
از سيل گريه ، خانهء افلاكيان خراب * وز نيش ناله ، سينهء روحانيان ، نگار
از طعنهء ملامت روحانيان ، بسوخت * گوى زمين در آتش غيرت سپندوار
روحانيان پاك ازين غصه ، خون شدند * دلهاى دردناك چه گويم كه چون شدند ؟ !
بار دگر كه سرور جانبخش دلستان * آمد به قصد حملهء آن قوم بيكران
پوشيده ، دِرع « 1 » احمد مختار در بدن * بربسته ، تيغ حيدر كرار بر ميان
در بر ، زره ز جعفر طيار ، يادگار * بر سر ، عمامهء حسن مجتبى نشان
تيغى چو برق تند و ، سمندى چو شعله چُست * بگرفت آب در كف و ، آتش به زير ران !
آبى به رنگ شعلهء آتش ، زبانهدار * اما به گاه حملهء دشمن ، زبان مدان !
شد آب و ، در ربود مر آن مشت خار و خس * شد آتش و ، فتاد در آن جمع ناكسان
كرده چو شعله از تف سينه ، زبان برون * وز تشنگى ، عقيق لب آورده در دهان
هامش
( 1 ) . لباس رزم