فصيح الزّمان شيرازى « رضوانى »
حجّت ثانى عشر
هر كه از الماس گون تيغت به سر افسر گرفت * با كمال سرفرازى زندگى از سر گرفت
عاقبت دل رفت اندر حلقهء گيسوى دوست * آخر اين ديوانه خود را در دم اژدر گرفت
لعل نوشش چون پى بخشيدن جان گشت باز * خردهها بر معجز عيساى پيغمبر گرفت
دانهء خالش به تنهايى دل عالم رُبود * قاف تا قاف جهان بىمنّت لشكر گرفت
گفت باشد لعل نوشينم حلاوت بخش قند * كار را زين حرف شيرين تنگ بر شكّر گرفت
گشت هم بالين و هم بستر به ماه و آفتاب * هر كه جانان چون تو هم بالين و هم بستر گرفت