ناصر فيض ( فيض )
گناه محبّت
بهار را چه كند آن دلى كه خرّم نيست * مرا نديدنِ روى تو از خزان كم نيست
غم ، آشناى دل و خانهزاد سوته دلست * براى هر دلى اسباب غم فراهم نيست
به جان دوست شبى نيست بى گل رويت * كه چشمهاى من آئينهزار شبنم نيست
در انزواى غم انگيز و سرد تنهايى * اگر كه آتش ياد تو باشدم ، غم نيست
ز باغ زمزمه بوى بهشت مىآيد * و اشك سوته دلان كم ز آب زمزم نيست
من از گناه محبت چگونه توبه كنم * كسى كه مهر ندارد ، ز نسل آدم نيست