هزار سدّ ضلالت شكستهايم و كنون * قوام ما به ظهور تو منتظَر بستهست
متاب روى ز شبگير جان بيتابم * كه آه سوخته ميثاق با اثر بستهست
به يازده خم مى گرچه دست ما نرسيد * بده پياله كه يك خم هنوز سربستهست
زمينه ساز ظهورند شاهدان شهيد * اگر چه ماتمشان داغ بر جگر بستهست
كرامتى كه ز خون شهيد مىجوشد * بسا كه دست دعا را ز پشت سر بستهست
در اين رحيل درخشان سوار همت ما * كمند جاذبه بر يال صد خطر بستهست
در اين رسالت خونين بخوان حديث بلوغ * كه چشم و گوش حريفان همسفر بستهست
قسم به اوج كه پرواز سرخ خواهم كرد * در اين ميانه مرا گر چه بال و پر بستهست
دل شكسته و طبع خيالبند « فريد » * به اقتداى شرف قامت هنر بستهست