چو بناى كار عشّاق به سوز و ساز ديدم * ره حُسن و عِشق يكسر به نياز و ناز ديدم
ز جهانيان گروهى همه در مجاز ديدم * به قمارخانه رفتم ، همه پاكباز ديدم
چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريائى
ز حدوث پا كشيدم به قِدم رهم ندادند * ز وجود دم زدم من به عَدم رهم ندادند
به كنشت سجده بردم به صنم رهم ندادند * به طواف خانه رفتم به حرم رهم ندادند
كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آئى
سحرى بخواب بودم كه صبا ز در بر آمد * كه نويد وصل گويا ز ديار دلبر آمد
همه مژده باد گويان كه شب غمت سرآمد * در دير مىزدم من كه ندا ز در درآمد
كه درآ درآ « عراقى » تو هم از آنِ مائى