چو ز دستبرد دشمن رُخ خود عيان نمايد * ز عذار لاله گونش چمن ارغوان نمايد
رُخ خود پى نظاره چو به گلستان نمايد * مژههاى چشم يارم به نظر چنان نمايد
كه ميان سنبلستان چَرَد آهوى ختائى
چو جمال حُسن مطلق كه ز جلوه بىنياز است * دل مبتلاى محمود به غمزهء اياز است
چو مدار شوخ چشمان همه عشوه است و نازست * در گلستان چشمم ز چه رو هميشه باز است
به اميد آنكه شايد تو به چشم من درآئى
به حديث لعل گاهى زَنَدم ره دل و دين * كشدم نياز گاهى به كمند زلف پُر چين
زندم به تير مژگان كشدم به خنجر كين * به كدام مذهب و دين به كدام ملّت است اين
كه كشند عاشقى را كه تو عاشقم چرائى