ملك الشّعراى صبورى
سلالهء ريحان
نوشين لبت كه زنده كند جان را * بخشد حيات چشمهء حيوان را
چشمت به غمزه بنده كند دل را * لعلت به خنده زنده كند جان را
از حسرت عقيق شكر خايت * خون در دل است لعل بدخشان را
جُز روى تو فراز قد موزون * كس ديده بار سرو ، گلستان را ؟
گر خطّ تو سلالهء ريحان است * برخى شوم سلالهء ريحان را
اينك تو را خداى به من داده است * پاداش مدح حجّت يزدان را