هر صبح و شام منتظرم كز ره كرم * دَردِ درون دوا كند آن منتظر مرا بر چشمهء حيات ز ظلمات گمرهى * آن خضر پى خجسته بود راهبر مرا « رضوانيا » به خاك درش چشم روشنم * كاين خاك از ازل شده كحل البصر مرا