فصيح الزّمان شيرازى ( رضوانى )
خضر پى خجسته
خود دشمنى است دانش و فضل و هنر مرا * از صد هزار دشمن جانى بتر مرا
بى دانشان نتيجه ببردند ، اى كه كاش * هرگز نبود دانش و فضل و هنر مرا
هستم من آن درخت كه ابناى روزگار * هر دم زنند سنگ براى ثمر مرا
گاهى براى ميوه و گه بهر سايهام * ريزند شاخ و برگ تو ببرند بر مرا
اى كاش باغبان ننشاندى مرا به باغ * ننمودى آب تربيتش بارور مرا
اين عقدهام كشد كه چرا زاد مادرم * وز اينكه پروراند به دامن پدر مرا