ناصر فيض ( فيض )
از راه سوارى برسد
دل طوفان زدهام تا بكنارى برسد * دستم اى كاش بدامان نگارى برسد
پيش از آنى كه رسد جان به لب از دورى يار * كاش مىشد كه لبم بر لب يارى برسد
روز و شب بر در ميخانهء چشمت من و دل * هى نشستيم كه از راه ، خمارى برسد
روزگار من و دل بر سر اين كار گذشت * تا خزانى برود يا كه بهارى برسد
رفتى از پيش من آنسان كه دعا مىكردم * كه مبادا گل روى تو به خارى برسد
اشك مىبارم و مىكارم از آن دست دعا * شايد اين شاخهء بىبرگ به بارى برسد