گو به يعقوب ، تو را صبر فراوان بايد * يوسف گم شدهات زود به كنعان نرسد خاطر خِضر چه جمع است ، يقين مىداند * كه سكندر به لب چشمهء حيوان نرسد ! آنچنان تيز رود مركب عُمر تو « نصير » * كه به گرد سُم آن برق شتابان نرسد