نصير
خورشيد درخشان
ترسم آخر كه شب هجر به پايان نرسد * روز وصلت به من بىسرو سامان نرسد
ماه نو را نزنم با مه روى تو مثل * ذرّه هرگز كه بخورشيد درخشان نرسد
هر چه از آتش دل سوزم و فرياد كنم * كس بداد من غمديدهء نالان نرسد
دوش گفتم به طبيبى غم دل را ، گفتا * درد عشق است يقين دان كه بدرمان نرسد
دل ديوانهء ما گشته چه خوش جاى گزين * شانهاى كاش بر آن زلف پريشان نرسد !
آنچنان گشته نهال قدت اى دوست بلند * كه مرا دست بر آن سيب زنخدان نرسد