تمامى اهل بيت و جماعت و موالى و اقوام از مدينه بيرون آمدند و عبد اللّه بن زبير نيز با توابع خود بيرون رفتند و متوجه مكه شدند ؛ چون آن حضرت از مدينه بيرون آمد اين آيه را خواند :
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
. « 1 »
چون آن حضرت با عبد اللّه زبير به مكه رسيدند ، عبد اللّه بن عباس در مكه بود ؛ نزد آن حضرت آمد و گفت : مصلحت آن است كه در مكه ساكن باشى و اهل حجاز با تو موافقت كنند و اگر يزيد لشكر فرستد اهل حجاز و قبابه من مدد كنند و دفع لشكر او بكنند . امام حسين عليه السّلام فرمود : من از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه فرمود اين حرم را غوچى است كه حرمت حرم به واسطهء او برود و من نمىخواهم كه آن غوچ من باشم ؛ و به واسطه آنكه من اينجا ساكن شوم ، يزيد لشكر فرستد و حرمت حرم باطل شود .
عبد اللّه بن عباس گفت : پس اعتماد بر مردم كوفه مكن ؛ در اثناى اين احوال مردم كوفه از امراى عرب شيعه على صلوات الله و سلامه عليه ، كتابتها بدان حضرت نوشتند و آن حضرت طلب نمودند و گفتند : شخصى را از اهل بيت خود به كوفه فرست تا بيعت از مردمان بگيرد . آن حضرت مسلم بن عقيل را بفرستاد و خود عازم توجه آن جانب شد و شمشير حميّت از غلاف غيرت بيرون كشيده و به خلافت و استيلاى يزيد پليد مريد پليد عنيد رضا نداد و عزم توجه حرم فرمود :
العازم بقوّة الغيرة على قمع كافر مريد
آن حضرت عزمكننده است به قوت غيرت بر كندن هر كافرى كه تمرّد كند از امامت و خلاف آن حضرت .
و آن اشارتست به يزيد لعين كه بىاستحقاق ، متصدّى منصب خلافت شد و به واسطهء قصد قتل آن حضرت از دين برگشت ، نعوذ باللّه من هذا .
روايت كردهاند كه آن حضرت بعد از آنكه مسلم بن عقيل را فرستاده بود ، عزم توجه كوفه جزم فرمود و مسلم چون « كتابتهاى اهل كوفه با بيعت نمودهء كوفيان جهت آن حضرت بفرستاد و كوفيان در كتابت مبالغه كرده بودن كه هر چند زودتر
هامش
( 1 ) . قصص ( 28 ) 21 .