اندرون رفت ، مأمون و جملهء اهل مجلس برخاستند . مأمون و رضا بنشستند ، و ايشان همچنان ايستاده بودند تا آن وقت كه گفتند كه بنشينند .
مأمون با رضا عليه السلام سخن مىگفت . پس نظر به جاثليق كرد ، گفت :
يا جاثليق ، اين ابن عم من است ، على بن موسى بن جعفر ، از فرزندان فاطمه دختر رسول ما ، صلوات اللّه عليه و آله ، و پسر على بن ابى طالب عليه السلام ، و مىخواهيم كه با وى مناظره كنيد به انصاف . جاثليق گفت : چگونه با وى مناظره كنيم كه به كتابى بر من حجت گيرد كه من منكر آنم ، و بر رسولى كه من ايمان به دو ندارم .
رضا عليه السلام او را گفت : يا نصرانى ، بر تو حجت گيرم به انجيل مقر شوى ؟
جاثليق گفت : من دفع انجيل نتوانم كرد ، بلى و اللّه كه مقر شوم .
به زعم آنكه جاثليق . . . [ مقر شود ]
رضا گفت ، عليه السلام ، كه بپرس هر چه خواهى ، و جواب بشنو .
جاثليق گفت : چه گويى در نبوت عيسى و كتاب او ، انكار آن مىكنى ؟
رضا عليه السلام گفت : من مقرم به عيسى و كتاب وى ، و بدانچه بشارت داد امت را ، و حواريان بدان اقرار كردند ، و كافرم به نبوت هر عيسى كه اقرار نكرد به نبوت محمد .
جاثليق گفت : نه حكم به دو گواه عدل ثابت مىشود ؟
رضا گفت : بلى .
گفت : دو گواه عدل بيار كه نه از ملت تو باشند كه گواهى دهند بر نبوت محمد از قومى كه منكر نصرانيت نباشند ، و از ما دو خواه مثل آن از غير ملت ما .
رضا گفت : انصاف دادى اى نصرانى ؛ از من قبول مكن الا عدل مقدم نزد مسيح ، عيسى ابن مريم ، عليهما السلام .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 785
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٧٨٥