بنى اميه را . معاويه ترا اى حسن ، به از آنكه تو معاويه را . و پدر تو نصب عداوت رسول كرد ، و لشكر برو جمع خواست كردن ، و خواست كه رسول را بكشد ، و رسول صلى اللّه عليه و آله ، اين معنى ازو معلوم شد ، دگر نخواست كه بيعت كند بر ابو بكر ، تا او را به زور بياوردند . ديگر بار حيلت ساخت و زهر بخورد او داد . دگر با عمر خلاف كرد تا خواست كه گردن او بزند پس حيلت كرد تا او را بكشتند .
دگر طعن زد در عثمان تا او را بكشتند و در خون او همه شريك بودند . شما را از خدا چه منزلت اى حسن ، و خداى تعالى در قرآن ولى دم را سلطنت داده است ، و معاويه ولى مقتول است ، و از حق آن است كه تو را و برادر ترا بكشيم . و الله كه خون على مثل عثمان نيست ، و خداى عز و جل نخواست كه نبوت و ملك به شما دهد .
پس [ گ 132 ] خاموش شد . چون آن معلونان فارغ شدند از كفر و زندقه گفتن بعد از آن حسن عليه السلام آغاز سخن كرد ، گفت :
الحمد لله ، و سپاس خداى را كه اول شما را به اول ما را نمود و آخر شما را به آخر ما ، و صلوات خدا بر رسول و آلش باد . گوش با من كنيد و نيك فهم كنيد : ابتداء به تو مىكنم يا معاويه ، گفت : به خداى اى ازرق كس مرا دشنام نداد جز از تو . اينان سب من نكردند بلكه تو كردى سب من ، و دشنام من تو دادى آن فحش و رأى بد تو و بغى و عدوان تو بر ما ، و عداوت رسول صلى اللّه عليه و آله در قديم و حديث . اما اگر من و اينها اى ازرق در مسجد رسول صلى اللّه عليه و آله مشاجره مىكردمانى ، و مهاجر و انصار حاضر بودندى از آنچه گفتيد يك كلمه نتوانستيد گفت ، و مقابله با من نتوانستندى كرد بدانچه كرديد بشنويد از من اى قوم كه حاضريد و يارى يكديگر مىدهيد بر من ، و هرچه دانيد كه حق است مپوشانيد . و اگر باطل گويم مرا به راست مداريد . و ابتدا به تو مىكنم اى معاويه ، و هرچه من خواهم گفت كم از آن است كه در تو است .
سوگند مىدهم شما را به خدا كه مىدانيد كه آن مرد كه شما دشنام داديد به هر دو قبله نماز كرد و تو آن را ضلالت مىپنداشتى ، و لات و عزى مىپرستيدى ،
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 630
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٦٣٠