تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
پس حسن على صلوات اللّه عليه و آله ، گفت : اگر من دانستمى كه ايشان مرا از به هرچه حاضر مىكنند مثل عدد ايشان از بنى هاشم با خود بياوردمى و اگر چه مرا وحشت از ايشان بيش از آن بود كه از جمعشان ، خداى تعالى ولى من است امروز ، و بعد از امروز . بگوييد تا بشنوم ، و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم . اول عمرو بن عثمان سخن آغاز كرد ؛ گفت : نبينم و نشنوم مثل اين روز كه از بنى عبد المطلب يكى زنده بماند بر روى زمين ، بعد از آنكه خليفه عثمان بن عفان را بكشند ، خواهرزادهء ايشان بود و فاضل در اسلام به منزلت و خاص رسول صلى اللّه عليه و آله ، برگزيدهء وى بد كرامتى بود كه با وى كردند ، به ظلم خون او بريختند از حسد و فتنه انگيختن ، از بهر طلب كردن چيزى كه اهل آن نيستند ، با آنكه او را سابقه و منزلتى بود نزد خدا و رسول در اسلام ، وا ذلّاه ! كه حسن و جملهء بنى عبد المطلب كشندگان عثمان بر پشت زمين زنده مىروند و عثمان خون‌آلود زير خاك باشد . تا آنكه ما را نوزده خون از شما طلب مىبايد كردن از آن بنى اميه كه در بدر ايشان را بكشتيد ، يعنى مشركان كه رسول صلى اللّه عليه و آله ايشان را بكشت . دوم عمرو بن عاص ، عليهما اللعنة سخن گفت : اول حمد و ثناى خداى تعالى گفت ، بعد از آن گفت : اى پسر ابو تراب ، ترا خوانديم تا مقرر كنيم كه پدر تو زهر به خورد ابو بكر داد ، و شريك ابو لؤلؤ بود در قتل عمر فاروق ، و عثمان ذو النورين را بكشت مظلوم ، دعوى چيزى كرد كه نه حق وى بود . و در سب و دشنام امير المؤمنين صلوات اللّه عليه و اولاده مبالغه كرد ، و ذكر فتنه‌ها و حروب‌ها و امثال آن بسيار بگفت . دگر گفت : يا بنى عبد المطلب ، خداى تعالى ملك به شما نداد تا شما چيزها كنيد كه آن روا نباشد ؛ دگر گفت : اى حسن ، تو مىپندارى و با نفس خود مىگويى كه مثل پسر امير المؤمنين يعنى يزيد ملعون و ترا عقل نيست و رأى ندارى خدا عقل از تو بازگرفت [ گ 131 ] و ترا احمق در قريش بازگذاشت