نمىشنيدى تا ريگها جمع شده و ستارگان ناپديد شده ، نه علمى درخشنده بود ، و نه ستارهاى ظاهر كه بدان راه مىبريدى ، و در موجهاى تاريكى مىافتادى در بيابان دور و دراز . آنگه بر بالا آمدى باد ترا در مىربود ، پا در خارها مىكوفتى ، در بادهاى عظيم و برقهاى جهنده ترا غمناك كرده بود ، و اميد سلامت نمىداشتى تا اين وقت كه به نزديك رسيدى چشمت روشن گشت و زينت ظاهر شد و بددلى منقطع شد .
اعرابى گفت : اى كودك هرچه بگفتى راست گفتى گوييا كه تو با من بودى يا تو علم غيب مىدانى اسلام بر من عرضه كن ! اى كودك آنچه تو گفتى خبر از اندرون من بازدادى و يك كلمه بر تو پوشيده نشده است .
حسن عليه السلام گفت : اللّه اكبر ، يا اعرابى ، بگو :
اشهد ان لا إله الا اللّه وحده لا شريك له ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله .
اعرابى اسلام آورد و رسول صلى اللّه عليه و آله خرم شد و جملهء مسلمانان خرم شدند . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : چيزى از قرآن بوى آموزيد . پس گفت : يا رسول اللّه ، مىخواهم كه با نزد قوم روم و ايشان را خبر دهم . رسول صلى اللّه عليه و آله او را دستورى داد . بعد از آن با نزد رسول آمد و جماعتى از قوم وى ايمان آورده بودند ، و با وى نزد رسول صلى اللّه عليه و آله آمدند . و قوم بعد از آن از مهاجر و انصار ، چون نظر به حسن كردندى گفتندى چيزى به وى دادهاند كه به هيچ كس از عالميان ندادهاند .
روايت كردهاند از امير المؤمنين كه در حبه [ ص 127 ] نشسته بود مردى برخاست و گفت من از رعيت و اهل بلاد توام . امير المؤمنين عليه السلام گفت :
نه از رعيت منى و نه از بلاد من . اما اين اصفر ، مسائلى چند از معاويه پرسيده است و او نمىداند ترا فرستاده است تا از من بپرسى . گفت : راست گفتى يا امير المؤمنين ، پنهان با من گفت ، چنان كه كس ندانست و تو ظاهر كردى .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 621
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٦٢١