آمدى و در ميان قوم چگونه بودى ، و اگر خواهى عضوى از اعضاء من ترا خبر دهد تأكيد برهان زياده باشد [ گ 126 ]
گفت : عضو سخن گويد ؟ رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : بلى .
پس گفت : يا حسن برخيز . اعرابى گفت : او كودك است . چگونه خبر دهد مرا از آنها ؟ رسول ، صلى اللّه عليه و آله گفت : تو او را عالم يا بى بدانچه مىخواهى ، حسن گفت : آهسته باش اى اعرابى .
شعر
ما غبيا سألت و ابن غبى * بل فقيها اذا جهل الجهول
فان تك قد جهلت فان عندي * شفاء الجهل ما سأل السئول
و بحرا لا تقسمه الدوالى * تراثا كان اورثه الرسول « 1 »
زبان درازى كردى و از حد خود درگذشتى ، نفس تو با تو مكر و خديعت مىكند الا تو از اينجا نروى الا بعد از آنكه ايمان آرى ، ان شاء اللّه .
پس اعرابى « 2 » تبسمى كرد و گفت : بگو ! حسن [ گفت ] با قوم در مجلس نشسته بودى مذاكره مىكردى ، از جهل و سرسبكى گفتى : محمد صنبور « 3 » است يعنى او را فرزند نيست و جملهء عرب دشمن اواند ، اگر او را بكشند كس طالب خون وى نباشد ، و تو دعوى كردى كه او را بكشى و رنج و غصهء قوم خود ازو و دين او كفايت كنى . نفس خود را بر آن داشتى و نيزه برگرفتى و آمدى كه او را بكشى ، راه بر تو عسير شد و بصيرتت كور شد و نفس خود را خوار و ذليل كردى بدانجا آمدى ، از بيم آنكه قوم بر تو استهزاء كنند ، و نيامدى الا از بهر خيرى كه به تو خواهد رسيدن .
پس گفت خبر دهم ترا ازين سفر در شبى تاريك بيرون آمدى باد سخت مىآمد و ابر باران مىريخت تو متحير بمانده بودى مانند كسى كه اگر فرا پيش رود او را بكشند و اگر بازپس مىايستد او را پى بكنند ، آواز و حس كس -
هامش
( 1 ) جلد دهم بحار الانوار ( ج 43 : 334 چاپ اسلاميه )
( 2 ) در اصل : رسول ( ص )
( 3 ) در اصل : صنبوه