روايت مىكند پاىهايش آماه « 1 » كرده بود . بعضى از مواليان به وى گفتند اگر بر اشتر نشينى آماه ساكن شود گفت : نه چنين است . اما چون به منزل رسيم شخصى سياه بيايد و با وى روغنى باشد كه آن مداوات ورم باشد ، چون بيارد از وى بخر ؟
چنان كه گويد ، و با وى مكبس مكن ! مولا گفت : مادر و پدر من فداى تو باد از پيش ما منزلى نيست كه آنجا دوا فروشند ؟ گفت : بلى در پيش ما بيارد پيش از آنكه ما به منزل رسيم ، گفت : ميلى چند برفتم سياهى مىآمد ، گفت : اينك مرد ، روغن ازو بخر و بهايش بده . سياه گفت : اى غلام ، اين روغن از بهر كه طلب مىكنى ؟ گفت : از بهر حسن بن على عليهما السلام . گفت : مرا نزد وى ببر . غلام دست او گرفت و در پيش حسن برد [ گ 125 ] گفت : مادر و پدر من فداى تو باد ندانستم كه تو محتاج آنى و از براى تو طلب مىكند ، من از موالى توام ، بهاى آن نستانم . اما دعا كن تا خداى تعالى مرا پسرى دهد تمام خلقت كه دوست شما باشد و اهل البيت ، كه من زن را بازگذاشتم و او را طاق گرفته بود ، وقت وضع حملش بود .
حسن عليه السلام گفت : با خانه رو كه زن تو پسرى آورد تمام خلقت و او از شيعهء ما باشد . سياه با خانه رفت . در حال زن پسرى سياه آورده بود تمام خلقت .
با نزد حسن آمد و او را خبر داد و دعاى خير كرد . حسن عليه السلام آن روغن در پاى بماليد در حال ورم ساكن شد و پياده مىرفت تا مكه .
روايت كردهاند از باقر ، و از پدرش صلوات اللّه عليهما ، و از حذيفه يمانى رضى اللّه عنه گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله بر كوهى نشسته بود با جماعتى از مهاجر و انصار ، حسن على مىآمد ، عليهما السلام ، با وقار و تمكين . رسول صلى اللّه عليه و آله نظر به وى كرد . آنها كه با رسول بودند جمله چشمها درو باز گذاشتند . بلال گفت : يا رسول اللّه ، نمىبينى كه چون راه گرفته است و نزد
هامش
( 1 ) آماس