و ما هر شب مثل اين از آن گور مىبينيم و نمىدانيم كه حال ميان او و ميان خداى جل جلاله چون بود ؟ گفت من شمشير برگرفتم و نزد گور رفتم . گور ديدم گشوده و آتش درخشان مثل عمود تا به آسمان . من از آن بترسيدم و بازگشتم . هاتفى آواز داد مرا ، بازگرد اى ضعيف يقين ، و قدرت جبار بين .
بازگشتم و بر لب گور بايستادم . آن روشنى نور بود نه آتش ، و زن را ديدم در اندرون گور مربع نشسته و اين فرزند بر ران او نشسته ، و از پستان وى شير - مىخورد و زن مرده بود . بترسيدم و بگريختم . هاتفى آواز داد ، گفت : بازگرد اى ضعيف يقين ، و برگير آنچه به وديعت نهادى نزد ما . و اگر مادرش را نيز به وديعت نهاده بودى هم با تو رسانيديمى در ميان زندگان . پس دست پسر برگرفتم و او را بر دوش نشاندم ، و گور فراهم آمد . گفت : عمر برخاست و بوسه بر پيشانى على داد و گفت : « اللّه اعلم حيث يجعل رسالته » بدان كه امير المؤمنين درين قصه اظهار برهان كرد بر عمرو تأكيد حجت و اگر عمر استعمال عقل كردى درين حال و انصاف بدادى حق با مستحق رسانيدى و حق از باطل و نيك از بد به عقل مىتوان دانستن . چون توفيق با وى رفيق نبود چنان كه شاعر درين معنى گويد :
شعر :
العقل لو لا القلب كان فريسة * لا يستشار كساير الاعضاء
و العقل لو لا الرشد و التوفيق من * ذى العرش كان كساير الاهواء
و ممكن بود كه او را از حجت گرفتن امير المؤمنين و اقامت برهان انتباهى حاصل آمدى ، اما حرص دنيا و نفس اماره بر عقل غلبه كردند و او را از انصاف دادن منع كردند ، و هيچ كس نبود كه از حرص دنياوى خالى باشد اندك و بسيار ، الا آنكه معصوم بود مثل انبياء و ائمه ، صلوات اللّه عليهم اجمعين . و امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد :
للناس حرص على الدنيا بتبذير * و صفرها لك ممزوج بتكدير
لم يرزقوها بعقل حيث ما قسمت * لكنهم رزقوها بالمقادير