تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
چيزى آورد نو كه نه از دين بود ، آن را رد كنيد . و در باب ذم رأى از صحيح روايت كند از ابو الاسود ، از عروة ، از عبد اللّه بن عمر كه گفت : از رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، شنيدم كه گفت : خداى - تعالى علم از مردم بازنستاند بعد از آنكه بديشان داد ، اما به موت علماء از ايشان بازگيرد . پس خلق جاهل بمانند . فتوى پرسند به رأى خود فتوى دهند ، گمره شوند ، و خلق را گمره كنند . گفت عايشه بگفتم . گفت برو از عبد اللّه بن عمر بپرس ! پيش عبد اللّه بن عمر رفتم از وى بپرسيدم ، همچنان گفت كه : خبر داده بود مرا در اول من با نزد عايشه رفتم و بازگفتم . عجب بماند ، گفت : و اللّه كه عبد اللّه عمر نگاهداشت . پس بخارى گفت : قوم چيزها از رسول صلى اللّه عليه و آله پرسيدندى ، چون وحى نيامده بودى ، گفتى نمىدانم ، يا جواب ندادى ، تا آن وقت كه وحى آمدى ، و به رأى خود و قياس هيچ نگفتى ، چنان كه خداى فرمود :
« لِتَحْكُمَ بَيْنَ - النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ »
. و عبد اللّه بن مسعود روايت كند كه از رسول صلى اللّه عليه و آله سؤال كردند از روح جواب نداد تا آيه . . .
« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ »
. الآية و از جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كند كه او گفت بيمار شد [ م رسول ] صلى اللّه عليه و آله و ابو بكر بپرسش من آمدند ، من از خود رفته بودم . رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، و آب وضو بر من ريخت من با خود آمدم ، گفتم : يا رسول اللّه ! چه كنم با مال خود ؟ رسول جواب نداد ، تا آيهء ميراث آمد و اين آخر آن است [ گ 665 پ ] كه از صحيح بخارى نقل كرديم . و از مسعدة بن صدقه روايت كرده‌اند كه صادق عليه السلام در طواف مىرفت . ابو حنيفه او را ديد ، گفت : خبر ده مرا از آنچه خداى تعالى حكايت كرد :
« قالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ ، انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ »
، كدام قوم باشند ؟ صادق گفت : آن قوم باشند كه فتوى دهند به رأى خود به خلاف آنكه خداى عز و جل فرستاد . ايشان هلاك شوند از آنجا كه نمىدانند .