تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
رهط النبى و هم مأوى كرامته * و ناصر الدين و المنصور من نصروا
روايت كند ابو جعفر محمد بن على بن الحسن العلوى از استاد ابو الحسن على بن محمد المرزبانى به اسناد وى ، از جابر بن عبد اللّه الانصارى ، كه جابر بن عبد اللّه الانصارى رضى اللّه عنه در مسجد در جنب امير المؤمنين نشسته بود ، مردى از انصار بر ايشان بگذشت . كودكى بر دوش داشت . عمر گفت : يا على ، من هيچ كودك نديدم كه به پدر چنان ماند كه اين كودك كه پدرش بر دوش دارد . امير المؤمنين گفت : يا عمر ، تو اين عجب مىدارى بدان خداى كه بنده آفريد و دانه بشكافت كه مادر او مرده اين كودك را در گور بزاييد . عمر چون [ اين سخن گفت ] بشنيد از تعجب متحير شد ، و پدر كودك را گفت چه مىگويى ؟ گفت . به خدا كه على راست مىگويد و اين حال خداى را جل و عز معلوم بود و مرا . عمر گفت : بازگو اين قصه ، كه حال چون بود ؟ مرد گفت : بدان كه من با رسول صلى اللّه عليه و آله به غزا رفتم ، و زنم حامله بود بدين كودك ، از شفقهء كه پدران را باشد بر فرزند دست بر شكم زن نهادم [ گ 664 پ ] و گفتم اين فرزند به وديعت نزد تو رها كردم . و گويند به زن گفت ، اينك « 1 » در شكم تو است به وديعت نهادم نزد آن عوالى كه جور نكند و آن حليمى كه تعجيل نكند ، و چيزى داشتم به صدقه دادم . پس بيرون رفتم بر عزم سفر . رسول صلى اللّه عليه و آله به دار البقاء رفت و ابو بكر نيز وفات يافت و تو به امارت نشستى . من از سفر بازآمدم چون به مدينه رسيدم و به خانه رفتم در خانه به مهر بود . از زنى همسايه حال زن پرسيدم ، گفت : خدا ترا مزد دهاد او وفات يافت . گفتم فرزندى كه در شكم او بود ؟ گفت : ساعتى در اضطراب آمد پس بمرد . خداى را عز و جل حمد و ثناء بسيار گفتم ، پس بعد از نماز خفتن بر بام خانه رفتم نظر به گورستان شهداء كردم ، آتشى ديدم بلند كه از گور وى بر مىآمد . زن همسايه را گفتم : عجب است آن آتشى كه از آن گور بر مىآمد ! گفت : آن گور زن تو است
هامش
( 1 ) - م : اين كه
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 368 | محمد بن حسين رازي