تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
نبيى نفرستاد الا كه او را برادرى و وصيى و وزيرى از اهل خود بود و وارثهء دولتى و خليفه‌اى كه برادر و وزير و وارث من باشد تا بعد از من خليفه باشد . هيچ كس سخن نگفت . رسول صلى اللّه عليه و آله بار دوم بگفت ، جواب ندادند . بار سيوم بگفت ، جواب ندادند . بار چهارم بگفت ، و جواب نشنيد . گفت هيچ كس از شما برنمىخيزيد و جواب نمىدهيد ، اگر قبول نمىكنيد من به قومى ديگر دهم . على برخاست و به سال از شما كوچكتر بود و چشمش درد مىكرد و ساق‌هايش از آن شما باريك‌تر و علم و حلمش از آن شما بيشتر . گفت : يا رسول اللّه ، من برادر و وصى و وزير و ولى و خليفهء توام . رسول صلى اللّه عليه و آله او را در كنار گرفت و سر او به سينهء خود بازنهاد . ، پس گفت : تو برادر و وصى و وارث و وزير و ولى و خليفهء منى از بعد من و تو [ گ 652 پ ] خليفهء ثقلينى ، پس گفت : هر كه من امير وىام تو بعد از من اى على امير اويى . عباس گفت : تو اين از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدى يا ابا بكر ، گفت : شنيدم . عباس سه بار اين كلمه بازگفت . و ابو بكر مىگفت : شنيدم . عباس گفت : پس تو اينجا به چه نشسته‌اى و برو ظلم مىكنى . ابو بكر را سخن منقطع شد ، گفت : غدر كرديد اى بنى هاشم تا بند بر زبان من نهاديد به حجت من . پس امير المؤمنين و عباس عليهما السلام بازگرديدند و هر كه ايشان خصومت كردند در تركهء رسول صلى اللّه عليه و آله در زمان ابو بكر يا عمرو حكومت نزد ايشان بردندى غرضشان تأكيد حجت بودى و بيان آنكه ميراث رسول صلى اللّه عليه و آله از آن ورثه بود و به ظلم بستدند . و اگر نه امير المؤمنين و عباس از آن بزرگوارتر بودند كه در باطل خصومت كنند و بر آن اصرار نمايند از بهر آنكه اگر تركهء رسول صلى اللّه عليه و آله از آن فاطمه عليها السلام بود خصومت عباس و طلب ميراث باطل بود ، و اگر از آن فاطمه و عباس بود و على دفع حق عباس مىكرد از عصمت بيرون شود و امامت را نشايد . پس درست شد كه غرض ايشان تنبيه قوم بود و تأكيد حجت و اظهار