لا تظلمن اخاتيم ابا حسن * اذ خصه اللّه من بين الوصيين
خص النبى عليا يوم كفركم * بالحلم و العلم و القرآن و الدين
ابو بكر گفت : يا بن عباس ، مجلس امانت است ، بايد كه اين حكايت هيچ كس از تو نشود . ابن عباس گفت ، چنين كنم .
عبد اللّه بن عباس گويد : ما درين سخن بوديم كه شخص بيامد . گفت :
امير المؤمنين عليه السلام ترا مىخواند . من زود برخاستم و پيش امير المؤمنين رفتم . چون نظر وى بر من افتاد بخنديد . پس گفت : يا بن عباس ، از ابيات هيچ ياد دارى ؟ گفتم : اى پسر عم ، آن بيش ياد دارم . گفت : بخوان . گفتم :
عهد از من بستدند كه با كس نگويم . گفت : با كى نيست من قصه با تو بازگويم و شعر بخوانم . گفتم : يا امير المؤمنين كه ترا خبر داد و ما شش كس بوديم و هيچ يك نزد تو نيامد . گفت : مىدانى كه پير كه پيش شما آمد كه بود ؟ گفتم : نه امير المؤمنين گفت : آن خضر عليه السلام بود . نزد من آمد و قصه با من بگفت چنان كه ميان وى و ابو بكر رفته بود .
پس امير المؤمنين عليه السلام آن شعر فرو خواند . گويا كه با ما بوده بود و من اين سخن با كس نگفتم تا آن وقت كه عثمان را بكشند . بعد از آن با مردم بگفتم .
اما خبر امير المؤمنين و عباس عليهما السلام
ابو بكر قمى روايت كند از مردى از ابو رافع . گفت : نزد ابو بكر نشسته بوديم بعد از آنكه خلق او را بيعت كرده بودند و قومى از قريش پيش وى بودند . امير المؤمنين عليه السلام و عباس رضى اللّه عنه بيامدند و در جنب وى بنشستند . عباس گفت : يا ابا بكر ، خصومت مىكنيم در ميراث رسول صلى اللّه عليه و آله و نزد تو آمديم . ابو بكر نگاه با عباس كرد ، گفت : تو مىدانى كه رسول صلى اللّه عليه و آله بنى عبد المطلب را جمع كرد و جز از بنى عبد المطلب در آن روز كس حاضر نبود الا من . پس ندا كرد ، گفت : اى قوم ، حق تعالى