تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣

باب بيست و هشتم در ذكر حكايت خضر عليه السلام و حكايت عباس بن عبد المطلب با ابو بكر و غير آن از نوع آنچه گذشت

روايت كند ابو القسم جعفر بن محمد بن قولويه ، از عبد اللّه بن فضل بن محمد بن هلال الطائى ، از احمد بن محمد بن الحسن بن ابراهيم بن سليم بن عبد الجبار بن مسلم ، از ابو منذر هاشم بن محمد بن السايب الكلى كه گفت ؛ روايت كرد پدرم ، از ابو صالح ، از ابن عباس گفت : پيش ابو بكر بوديم من و عمر و طلحه و زبير و عبد الرحمن بن عوف ، در خانهء ابو بكر سر با يكديگر مىگفتيم . ناگاه پيرى درآمد جامهء سرخ مخطط از بافتهء اهل صنعا در ميان بسته ، كه من از جامهاى صنعا بهتر از آن نديده بودم و رداء عدنى برافگنده و نعلين حضرمى در پاى داشت سبز ، و عكازهء از چوب شوحط در دست ، سلام كرد . او را جواب داديم . ابو بكر گفت : اى شيخ ، بر بالانشين رحمت بر تو باد . پير تكيه بر عصا زد ، گفت : من قصد حى كردم مرا همسايه است . گفت تو به حج مىروى باشد كه آن شخص را دريابى كه دعوى مىكند كه او خليفهء رسول است ، صلى اللّه عليه و آله . اگر اتفاقى فرمايى و پيغامى از آن من به دو رسانى ترا ثواب باشد . او را گفتم : بفرماى كه پيغام چيست تا من برسانم . گفت : او را بگو كه من زنى ضعيفم و مرا پدرى بود يارى من مىداد در
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 323 | محمد بن حسين رازي