و نفاق در اندرون داريد ، « 1 » گروه شيطان و جمع طغيان ، دعوى مىكنى كه من ( گويم ) فاضلترم از على ، چگونه اين گويم ؟ و مرا سابقهاى نيست و نه قرابت و نه خصوصيت ، او توحيد خدا گفت و من ملحد بودم ، و خدا پرستيد و من مشرك بودم ، و دوست رسول بود و من عدو بودم ، و سبق برد بر من به ساعتى كه اگر من منقطع شوم به ميدان او نرسم و غبار او نتوانم بريد ، على بن ابى طالب فوز يافت از خداى تعالى به دوستى ، و از رسول به قربت و از ايمان به زينت . اگر جهد كنيد خلق اول و آخر درجهء او در نتوانند يافت و راه ( او ) نتوانند بريد ، از خدا روح دارد و از ابن عم ، دوستى او وابرندهء اندوههاست و هلاك كنندهء شكها و برندهء سبب ضلالت و بركنندهء شرك ، و ظاهر كنندهء آنچه زير سويداء دل است از نفاق و آزمايش ، عالم است ، در رسيد پيش از آن كش در رسانيد و بيرون آمد پيش از آن كه برو سبق برند ، جمع كرد علم و فهم ، جملهء خيرات كنوز دل اوست ، مثقال ذرهاى ازو بازنگرفتند كه نفقه كند در باب خود . كيست كه اميد دارد كه درجهء او دريابد ، و خدا و رسول او را ولى مؤمنان كردهاند ، و نبى را وصى ، و خلافت را نگاهدارنده ، و امانت را قائم .
جاهل غره شود به مقامى كه من در آنم ، برخاستم چون مرا قيام فرمود ، و فرمان بردم چون امر كرد .
از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه گفت : حق با على است و على با حق هر كه مطيع على باشد راه راست يابد ، و هر كه عصيان او كند اعتقادش فاسد باشد .
هر كه او [ را ] دوست دارد سعيد بود ، و آنكه او را دشمن دارد شقى بود . به خدا كه على خود از بهر آن دوست دارند كه هرگز حرام نكرد و بت نپرستيد ، و خلق محتاج اواند . [ طاعتش ] بعد از رسول واجب كند چگونه كه اسبابى چند هست كه آن كمتر موجب محبت اوست ، و آن اهون رغبت بدان كنند ( ؟ ) و آن قرابت نزديك به رسول ، و علم به دقيق و جليل ، و رضا به صبر جميل ، و مواسات كردن در اندك و بسيار ، و خصالى چند كه برنتوان شمرد ، و ادراك بزرگى آن
هامش
( 1 ) - ن : دارى