تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
آواز داد از آخر مردم ، گفت : اى امير ، شنيدم كه در اول سخن گفتى والى شد امير المؤمنين به حق ، مرا خبر ده از آن كه رحمت بر تو باد و پوشيده مدار كه ما غايب بوديم و شما حاضر ، ما مقلدان شماييم شما مقتدايان و ما اتباع . حذيفه رضى اللّه عنه ، گفت : اى مرد ، چون پرسيدى بشنو ، و چون تفحص كردى فهم كن ، اما آنكه مقدم بودند بر امير المؤمنين از امراء ايشان را امير المؤمنين خوانند بدان كه اميرى كردند ، اما امير المؤمنين على جبرئيل عليهما السلام او راى امير المؤمنين خواند به فرمان خداى سبحانه و تعالى . چون گفت چگونه دانستى ؟ ما راى خبر ده ، رحمك اللّه ! حذيفه گفت : رسول نهى كرده بود كه مادر پيش وى رويم . چون [ گ 622 ر ] دحية الكلبى حاضر بود و گفت : جبرئيل در صورت وى فرو مىآيد . روزى نزد رسول صلى اللّه عليه و آله رفتم ، وقت پيشين از بهر مهمى به اميد آنكه او راى خالى دريابم چون به در خانه رسيدم شمله‌اى به در خانه فروگذاشته بودند ، خواستم كه در اندرون روم دحية الكلبى ديدم ، بازگرديدم ، امير المؤمنين عليه السلام در راه مرا ديد ، مرا گفت : اى پسر يمان ، از كجا مىآيى ؟ گفتم : از نزد رسول . گفت : چه مىكردى نزد او ؟ گفتم : خواستم كه در پيش وى روم از بهر حاجتى . دحية الكلبى حاضر بود . امير المؤمنين گفت : بازگرد با من . گفتم : تا چه كنم ؟ گفت : تا گواهى دهى بدانچه كه تو گواه منى برين امت بعد از رسول من . با او بازگرديدم . چون به در خانه رسيديم شمله راى برداشته بودند . امير المؤمنين در اندرون رفت ، سلام كرد . شنيدم كه دحية الكلبى گفت : سلام عليك يا امير المؤمنين ، بنشين و سر برادر خود بستان كه تو اولىتر و سزاوارترى به دو . امير المؤمنين سر رسول بستد و بر كنار نهاد و دحية الكلبى از خانه بيرون شد . امير المؤمنين گفت : حذيفه ، در اندرون آى . در اندرون رفتم و نشسته بودم تا رسول صلى اللّه عليه و آله بيدار شد ، نگه با على كرد . بخنديد . پس گفت : اى ابو الحسن ، سر من از كنار كه بستدى ؟ گفت : يا رسول ، از كنار
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 204 | محمد بن حسين رازي