تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
دحية الكلبى . گفت : آن جبرئيل بود . على گفت : درآمدم و سلام كردم و گفت : « السلام عليك يا امير المؤمنين ، رسول عليه السلام گفت : بخ ! بخ ! اى پسر ابو طالب ، ملايكه و ساكنان آسمان سلام بر تو كردند پيش از آنكه بر اهل زمين كنند . اى ابو الحسن ، جبرئيل آن بفرمان خداى كرد و مرا فرمود كه آن را بر خلق فرض كنم و خواهم كرد ان شاء اللّه . روز ديگر رسول صلى اللّه عليه و آله مرا به ناحيت فدك فرستاد به شغلى ، چند روز آنجا بماندم ، چون بازآمدم مردم مىگفتند : رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود تا سلام كنند به امرة مؤمنان بر على ، و جبرئيل آمد و فرمود . گفتم رسول راست آنچه گفت ، و من شنيدم كه جبرئيل سلام كرد به امرة مؤمنان ، و قصه با ايشان بازگفتم . عمر بشنيد كه من به مردم مىگفتم در مسجد . رسول گفت . تو آن ديدى و شنيدى ؟ گفتم : بلى ، من آن ديدم و شنيدم . گفت : يا ابا عبد اللّه ، چيزى عجب ديدى و شنيدى . بريدة بن الخصيب گفت : و اللّه ، اى پسر يمان ، بيشتر خلق ايمان ندارند بدانچه تو ديدى و شنيدى ، و از رسول قبول نكردند . گفتم : اى بريده ، تو حاضر بودى در آن ؟ گفت : بلى ، از اول تا آخر ، گفتم : مرا خبر ده كه من غايب بودم در آن روز مردم چه كردند ، و ايشان راى چه فرمودند ؟ گفت : من و برادرم عمران با رسول صلى اللّه عليه و آله به نخل بنى النجار بوديم . امير المؤمنين درآمد ، سلام كرد . رسول صلى اللّه عليه و آله ، جواب داد ، و قوم نيز . [ رسول ] گفت : اى على ، اينجا بنشين ، پس ابو بكر و عمر درآمدند ، سلام كردند . رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، گفت : سلام كنيد با على به أمرة مؤمنان . گفتند : خدا و رسول مىفرمايند ؟ گفت : بلى ؛ پس عثمان و عبد الرحمن عوف درآمدند ، سلام كردند . رسول صلى اللّه عليه و آله ايشان راى گفت : سلام كنيد بر على به أمرة مؤمنان . گفتند : خدا و رسول مىفرمايند ؟ گفت : بلى ؛ پس طلحه و سعد درآمدند ، سلام كردند . رسول