تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
بكندند ، طول آن پنجاه گز و به چوب خرماى باريك ، سرش « 1 » بپوشانيدند و خاك پاره بر سر آن بيفشاندند ، چندان‌كه شاخهاى خرما ناپديد شد و در راهى بود كه لايد گذر امير المؤمنين بر آن بود تا او و دلدل در آنجا افتند . و گرد برگرد آن چاه سنگلاخ بود و قصد ايشان آن بود كه چون در آنجا افتد . [ 614 پ ] چاه را به سنگ بينبارند تا در آنجا بميرد . چون امير المؤمنين صلوات عليه نزديك آن رسيد دلدل گردن دراز كرد و بر پيچيد چنان كه لبش به گوش امير المؤمنين رسيد . گفت : اينجا چاهى « 2 » كنده‌اند به قصد آنكه تو در آنجا افتى و هلاك شوى ، تو بهتر مىدانى آنجا مرو . امير المؤمنين گفت : جزاك اللّه خيرا . چنان كه تدبير صلاح من مىكنى خداى تعالى ترا فرو نگذارد . از خبر او برفت تا كنار چاه و بايستاد ، مىترسيد كه بر آنجا گذر كند . امير المؤمنين گفت : برو به فرمان خداى به سلامت راست كه حال تو عجيب است و كار تو بديع . دلدل بشتافت . خداى عز و جل آن را سخت گردانيد و فراهم آورد ، چنان كه زمين هامون شد . چون امير المؤمنين بگذشت . دلدل ديگربار گردن دراز كرد ، چنان كه لبش به گوش امير المؤمنين رسيد . گفت : عجب گرامى كرده است ترا خداى تعالى ، برين جاى بگذشتى . گفت : خداى ترا خبر داد اين سلامت بدين نصيحت كه كردى . پس مركوب بازگردانيد و قوم بعضى از پيش بودند و بعضى از پس . گفت : سر اين چاه واكنى چون آن شاخها برگرفتند هيچ‌كس بر آنجا نميتوانست گذشت . قوم ترس و تعجب اظهار كردند از آن حال . امير المؤمنين گفت : مىدانيد كه اين كه كرده است ؟ گفتند : نميدانيم . امير المؤمنين گفت : اين دلدل من ميداند . اى فرس ، اين چون است و كه كنده است ؟ گفت : فلان و فلان ؛ تا ده كس ياد كرد ، به مشورت بيست و چهار كس كه با رسول اندر راه تبوك .
هامش
( 1 ) - م : سر آن . ( 2 ) - م : در آنجا چاه را .