باب هفدهم در ذكر آنچه ميان رسول صلى اللّه عليه و آله رفت و ميان منافقان از احتجاج
و غير آن و كيد ايشان در راه تبوك با رسول ( ص ) بر عقبه :
روايت است از ابو محمد الحسن العسكرى عليه السلام ، كه او گفت : چون كفره فجره ، در شب عقبه ، قصد كشتن وى كردند بر عقبه ، و آنچه در مدينه بودند از بقيت منافقان قصد كشتن امير المؤمنين صلوات اللّه عليهما [ كردند ] قادر نبودند و فرصت نيافتند بر مغالبهء خداى عز و جل . و حسد ايشان را بر آن مىداشت ، كه رسول صلى اللّه عليه و آله پيوسته فضايل امير المؤمنين ( ع ) مىگفت و تعظيم حال او مىنهاد ، ايشان نمىتوانستند ديد .
چون رسول صلى اللّه عليه و آله از مدينه بيرون رفت او را در مدينه بگذاشت .
گفت جبرئيل آمد و گفت : خداى تعالى سلام مىرساند و مىفرمايد كه : اما تو بيرون روى و على را در مدينه بگذارى ، يا على برود و تو در مدينه باشى ، ازين گزير نيست . چون او را بگذاشت منافقان گفتند ازو ملول شده است ، صحبت او نمىخواهد . امير المؤمنين عليه السلام از دنبال رسول برفت تا به رسول رسيد ، غمناك از قول منافقان رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : چرا از مدينه بيرون آمدى ؟ گفت : مىشنوم از قومى كه ترا از من ملالت آمده است و صحبت من نمىخواهى . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت كه راضى نيستى كه مرا به منزلت هارونى از موسى الا آنكه بعد از من نبى نخواهد بود . امير المؤمنين به مدينه آمد .
آن منافقان تدبير آن كردند كه او را بكشند . در راه او چاهى عظيم دور فراخ