رسول آمدند و به جمله مسلمانى گرفتند ؛ لكن مسيلمه از منزل خود بيرون نمىشد و سخن بر اين داشت كه اگر محمّد بعد از خود مرا به خليفتى بردارد و خلافت خود به من گذارد متابعت او خواهم كرد و اگر نه اطاعت او نكنم .
رسول خداى اين بشنيد و با جماعتى از اصحاب به سراى او رفت ، ثابت بن قيس بن شمّاس نيز ملازم خدمت بود ، وقتى پيغمبر رسيد كه مسيلمهء كذّاب در ميان قوم خويش جاى داشت پس آن حضرت بيامد و بر فراز سر او بايستاد و شاخ خرمائى در دست داشت پس با مسيلمه خطاب كرد كه :
اگر اين چوب خرما را از من بخواهى تو را ندهم و تو از آنچه خداوند در شأن تو مقدر داشته ديگرگونه كار نخواهى كرد ؛ و اگر از پس روزگار من بباشى خداوند تو را عرضهء هلاك خواهد داشت ، همانا گمان مىبرم تو آن كسى كه تو را و شأن تو را به من نمودهاند .
چه رسول خداى را در خواب نمودار شد كه در ساعدهاى مباركش دو سوار زرّين است ، و از اين صورت كراهى يافت پس وحى رسيد كه باد بر آنها بدم . چون در آنها بدميد ناپديد گشت ، و اين خواب تعبير رفت به دو تن كذّاب كه يكى مسيلمه بود و آن ديگر صاحب صنعاء ، اسود [ عنسى ] است .
و به روايتى مسيلمه بعد از ورود به مدينه ايمان آورد و چون كار بر آرزوى او نرفت آنگاه كه به اراضى خويش مراجعت كرد مرتد گشت .
مع القصه چون مسيلمه به خانهء خويش رسيد به دعوى نبوّت برخاست و گروهى را در پيرامون خود انجمن كرد ، آنگاه به دست دو تن از مردم خود مكتوبى به حضرت رسول فرستاد بدين شرح :
من مسيلمة رسول اللّه الى محمّد رسول اللّه اما بعد فانّى قد اشتركت فى الامر معك و انّ لنا نصف الارض و لقريش نصفها ولى المدر و لك الوبر و لكن قريش قوم يغدرون . خلاصهء سخن آن است كه : مسيلمه مكتوب كرد كه من با تو در كار نبوّت شريكم ، نيمى از زمين از آن من و نيمى از آن قريش است ديه و قرى مرا باشد و صحرا تو را ، لكن قريش مردمى غدّارند و به حقّ خويش قانع نشوند .
چون اين مكتوب به رسول خداى آوردند فرستادگان مسيلمه را طلب كرد و پرسش فرمود كه شما بر چيستيد ؟ گفتند : بر آنچه مسيلمه مىگويد . فرمود : اگر
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1690
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٦٩٠