تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1538

مساهمون:

ص١٥٣٨
گرماى تابستان در ما اثر كرده و از كثرت گفت و شنود جانها به لب آمده اين كار را به فردا افكنيم ، و از جاى جنبش كردند و سخن بر آن نهادند كه فردا كتاب « زاجره » و « جامعه » را حاضر كرده نگران شوند . لاجرم صبحگاه ديگر تمامت اهل نجران انجمن شدند ، چون سيّد و عاقب كثرت مردم را ديدار كردند از قرائت جامعه پشيمان گشتند ، چه دانسته بودند سخن حارثه به صدق است ، پس سيد گفت : اى حارثه از كثرت سخن مردم را ملول كردى و نمىگذارى حق ظاهر شود . حارثه گفت : همانا تو و عاقب حق را پوشيده مىداريد . عاقب گفت : ما نمىگوئيم محمّد پيغمبر نيست لكن بر قوم خود پيغمبر است و آن پيغمبرى كه حارث و حاشر است و فرزندش جهان را فروگيرد احمد است كه او را فرزند خواهد بود و فرزندهاى نرينه محمّد وفات كردند . حارثه گفت : سوگند با خداى كه احمد و محمّد دو كس نباشد و آن فرزند كه جهان بگيرد از نسل دختر صالحهء صديقهء معصومهء اوست ، و اگر از اين سخن شما را شكى و ريبى است « جامعه » حاكم و شاهد است . از اين سخن به يك بار از مردمان فرياد برخاست كه « الجامعه ، الجامعه » و آن جماعت چنان مىدانستند كه حق با سيد و عاقب است . بالجمله ابو حارثه غلام خود را بفرمود تا برفت و « جامعه » را كه كتابى بس بزرگ بود بر سر حمل داده بياورد . حارثه نيز فرصتى به دست كرده كس بفرستاد و فرستادگان پيغمبر را آگهى داد تا در آن مجلس حاضر شدند . پس سيد و عاقب و حارثة بن آثال به نزد ابو حارثه آمدند و كتاب را فراگرفتند و مردمان از قفاى يكديگر انبوه شدند و رسولان پيغمبر بايستادند ، ابو حارثه كتاب « جامعه » را بگشود از آنجا صحيفه آدم صفى را كه محتوى بر علم ملكوت و علم موجودات زمينى و آسمانى و امور اين جهانى و آن جهانى بود برآورد . سيد و عاقب بدايت به قرائت كردند و در مصباح دويم از فصول آن كتاب اين كلمات را بدين گونه يافتند : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ انّا اللّه لا إله الّا انّا الحىّ القيوم معقّب الدّهور و فاصل الامور سبّبت بمشيّتى الاسباب و ذلّلت بقدرتى الصّعاب ، فانا العزيز الحكيم الرّحمن الرّحيم ارحم و أترحّم
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1538 | لسان الملك سپهر