وصىّ عيسى كه از دست به دست به اهل نجران رسيده ثبت است ، مىفرمايد :
فاذا طبقت و قطعت الارحام و عفت الاعلام بعث اللّه عبده الفارقليط بالرّحمة و المعدلة قالوا و ما الفارقليط يا مسيح اللّه ! قال احمد النّبىّ الخاتم الوارث ذلك الّذى يصلّى عليه حيّا و يصلّى عليه بعد ما يقبضه اليه بابنه الطّاهر الخابر ، ينشره اليه فى آخر الزّمان بعد ما انفصمت عرى الدّين و خبت مصابيح النّاموس ، و افلت نجومه فلا يلبث ذلك العبد الصّالح الا امما حتّى يعود الدّين به كما بدا و يقرّ اللّه عزّ و جلّ سلطانه فى عبده ثمّ فى الصّالحين من عقبه و ينشر منه حتّى يبلغ ملكه منقطع التّراب .
مىگويد : چون مدتى از زمان سپرى شود كه مردمان گمراه شوند و قطع رحم كنند ، و آثار انبيا محو شود خداوند فارقليطا را به عدل و رحمت مبعوث كند ، گفتند :
اى مسيح خداى كيست ؟ فارقليطا گفت : احمد خاتم انبياء و وارث مرسلين پيغمبرى كه خدايش در حيات و مماتش رحمت فرستد براى فرزند طاهر و عالم او كه انگيخته شود در آخر الزّمان ، از پس آنكه رشتههاى دين گسسته و چراغهاى انبياء فرو نشسته باشد ، پس او بر پاى كند دين را چون روز نخست و خداوند مقرّر دارد پادشاهى او و ديگر صالحان را از پى او ، تا ملك او جهان را فروگيرد .
حارثه گفت : اين همه سخن به راستى كردى اكنون بگوى آن كس كيست ؟
گفت : از اين سخن توان دانست كه آن پيغمبر بىولد نتواند بود چه بايد پس او جهان بگيرد و مسافران ما خبر آورند كه محمّد را دو پسر بود : يكى قاسم و آن ديگر ابراهيم و اين هر دو از جهان بشدند ، و محمّد بىفرزند ماند ، چون گوسفند شاخ شكسته .
حارث روى با عاقب و سيّد كرد و گفت : اگر محمّد بىفرزند است دين او را نپذيريد آيا اگر روشن شود كه او را نسل باقى است ايمان مىآوريد كه اوست پيغمبر آخر زمان ؟
گفتند : آرى .
اين هنگام حارثه روى به ابو حارثة بن علقمه كرد كه يك تن از بزرگان علما بود و گفت : اى پدر بزرگوار خواهندهام كه دلهاى ما را با هم انس دهى ، و خاطرها را شاد كنى و كتاب « جامعه » را حاضر سازى تا امروز كه مجلس چهارم است قرائت شود .
سيد و عاقب به آوردن « جامعه » مايل نبودند گفتند : روز به نيمه رسيده و سورت
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1537
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٥٣٧