جهان جز در خدمت محمّد به دست نشود ، نيكو آن است كه بىدرنگ به حضرت او شتاب گيرى .
عدىّ سخن او را قرين صلاح و فلاح دانسته بسيج سفر كرده به مدينه آمد ، و همچنان به مجلس رسول خداى در رفت . پيغمبر فرمود : چه كسى و از كجائى ؟
عرض كرد : اينك عدىّ بن حاتم .
پيغمبر چون نام او را بشنيد از جاى برخاست و به سوى خانهء خويش رهسپار گشت . عدىّ نيز از قفاى پيغمبر راه برداشت ، در عرض راه پير زنى بر رسول خداى ظاهر شد و در حاجت خويش فراوان سخن كرد . پيغمبر بايستاد تا كار او را به نظام كرد . عدىّ با خود انديشيد اين روش پادشاهان نباشد كه از بهر زالى چندين مهم خويش را تعطيل دهند ؛ بلكه اين خوى پيغمبران است . چون امر او به كران « 1 » رفت و به خانه درآمد ، و سادهاى كه از ليف خرما آكنده بود برداشت و بگسترد و عدى را نشستن فرمود ، چندانكه عدىّ كناره گرفت پذيرفته نگشته . پس عدىّ را بر وساده جاى داده خود بر خاك نشست ، اين نيز ضمير عدى را در استوارى رسالت آن حضرت تحريك داد .
آنگاه فرمود : تو چه كيش داشتى و به چه كار روزگار مىگذاشتى ؟ عدى از اين سخن در خاطر نهاد كه او پيغمبر مرسل است . آنگاه فرمود :
اى عدى قلّت ثروت و كثرت حاجت مسلمين تو را در قبول اسلام بيم ندهد ، سوگند با خداى كه زود در ميان ايشان چندان مال فراوان شود كه مردمان پذيرفتن آن را مكروه دارند .
و همچنان كثرت دشمنان و قلّت دوستان تو را تهديد نكند ، سوگند با خداى كه چون روزگار دراز يا بى نظاره خواهىكرد كه مسلمانان بسيار شوند ، و اعادى اندك باشند چندانكه از قادسيه پيرزنى يك تنه برنشيند و طواف خانهء كعبه كند و از هيچ كس بيمناك نباشد جز از خداى بارى .
و همچنان از اين سلطنت كه در ميان اعدا متداول است هراسناك مباش . سوگند با خداى زود باشد كه كوشكهاى سفيد بابل را به دست
هامش
( 1 ) . كران : پايان