تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1398

مساهمون:

ص١٣٩٨
آن پيش كه درآيند ، رسول خداى اصحاب را آگهى داد كه سوارى چند از جانب شرق به نزديك شما مىشتابند و به تمام رغبت مسلمانى گرفته‌اند و پيشواى ايشان را علامتى است : اللّهمّ اغفر لعبد القيس . و روز ديگر آن جماعت از گرد راه به حضرت رسول آمدند اما قائد ايشان عبد اللّه اشجّ نخستين در منزل خويش فرود شد ، و خويشتن را از آلايش راه بشست و جامهء نيكو بپوشيد و به درگاه رسول خداى آمد ، پيغمبر از ايشان پرسش فرمود : كه از چه قبيله‌ايد ؟ گفتند از ربيعه ؛ فرمود : مرحبا بالقوم او بالوفد غير خزايا و لاندامى . و به روايتى فرمود : عبد اللّه اشجّ « 1 » در ميان شما كيست ؟ عبد اللّه عرض كرد : يا رسول اللّه مردان از پوستها آب نمىخورند آنچه از مردان به كار است دل و زبان است . پيغمبر او را در پهلوى خود نشستن فرمود و گفت : بايعونى على أنفسكم و قومكم . يعنى : بيعت كنيد با من بر نفس خود و قوم خود . كنايت از آنكه ايمان قوم را نيز ضمانت كنيد . عبد اللّه گفت : مرد را از دين خود به يك سوى كردن كارى صعب است ما بيعت مىكنيم بر نفس خود و تو كس مىفرستى تا ايشان را به خداى بخواند ، هركه پذيرفتار شد از ما خواهد بود و اگر نه با او مقاتلت خواهيم كرد . پيغمبر فرمود : سخن به صدق كردى . همانا تو را دو صفت نيكو است كه خداوند دوست مىدارد : يكى حلم كه عقل باشد و آن ديگر توانى و آهستگى . عرض كرد : يا رسول اللّه اين دو صفت در جبلت من است و اگر نه اخذ كرده‌ام ، فرمود : در جبلت تو است ؛ عرض كرد : الحمد للّه الّذى حبّبنى على خلقين يحبّهما . آنگاه آن جماعت عرض كردند : يا رسول اللّه ما نتوانيم به حضرت تو شتافت الّا در شهور حرام ؛ زيرا كه قبيلهء مضر كه خصمى ما دارند در ميانه حاجز و حايل‌اند ، ما را كارى بفرماى كه حق از باطل بازدانيم و قوم خود را آگاهى برسانيم . رسول خداى ايشان را به ايمان و نماز و روزه و زكات آموزگارى كرد و فرمان داد كه از غنيمت خمس بدهند . آنگاه گفتند كه : آب را به خرما يا مويز در كدام ظرفها شيرين سازيم فرمود : در چمچه سبز يا كدوى خشك ، و ظرفى كه قيراندود باشد و ظرفى كه از بيخ درخت خرما كرده مجوف نموده باشد انتباذ مىنمايند تا تنبيذ شود ، و فرمان كرد تا اين
هامش
( 1 ) . اشج : آن كس را گويند كه اثر جراحت در سر داشته باشد .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1398 | لسان الملك سپهر