بخش و چنان اقتحام « 1 » كردند كه حضرت را پناهنده درختى ساختند ، و ردا از دوش مباركش كشيدند . پيغمبر فرمود : ايّها النّاس رداى مرا بازدهيد ، سوگند با خداى كه جان من به دست اوست اگر به شمار درختان زمين شتر و گاو و گوسفند با من باشد بر شما قسمت كنم ، و موئى از كوهان شترى بكند و فرمود : سوگند با خدا كه از غنيمت شما به مقدار اين مو تصرّف نكنم جز خمس ؛ و آن را نيز به شما مىدهم ، و شما از غنيمت چيزى خيانت مكنيد اگر چه به قدر سوزن و ريسمان باشد ؛ زيرا كه دزدى غنيمت موجب عيب و عار است و سبب دخول نار . مردى از انصار برخاست و قدرى رشته تافته آورد و گفت : اين را برداشتم كه جل شتر خود را بدوزم ، فرمود : آنچه حق من در آن است بذل كردم . عرض كرد كه : اگر چنين شك است مرا حاجت به اين رشته نيست و از دست فروگذاشت .
مع القصه رسول خداى از آنجا كوچ بر كوچ طى طريق فرموده ، در اواخر ذىقعده يا اوايل ذيحجه وارد مدينه شد .
و آن سال در مكه مردمان چنان كه در جاهليت قانون بود حج گذاشتند ، و عتّاب بن اسيد بىآنكه هنوز امارت حج يافته باشد با مردمان حج بگذاشت و به روايتى رسول خداى او را امير حج ساخت .
وفد بنى ثعلبه
و هم در اين سال چهار ( 4 ) تن از مردمان بنى ثعلبه به حضرت رسول آمدند و معروض داشتند كه : ما فرستادگان قوم خويشيم ، و چنان شنيدهايم كه اسلام بىآنكه كس هجرت كند به انجام نرسد . پيغمبر فرمود : مردم مسلم گو به هرجا خواهى باش اسلام باتقوا تمام شود . و ايشان را در خانهء رمله بنت حارث فرود آورد و تا چند روز ميهمان بودند ؛ پس هر يك را چهار ( 4 ) اوقيه نقره داده گسيل فرمود .
هامش
( 1 ) . اقتحام : هجوم كردن و به شدت به چيزى رو كردن .