بست و به مكه آمد و طواف بگذاشت و كار عمره بكرد ؛ و همچنان عتّاب بن اسيد را به حكومت مكه بازداشت ، و أبو موسى اشعرى و معاذ بن جبل را براى تعليم قرآن و احكام شريعت ملازم خدمت عتّاب نمود ، و از بيت المال روزى يك درهم بر وجه عتّاب مقرّر داشت ، و بسيار بود كه عتّاب اداى خطبه نمودى و همىگفت :
خداوند گرسنه دارد جگر آن كس را كه به روزى يك درهم نتواند قناعت نمود ، مرا رسول خداى درهمى دهد و بدان خرسندم و حاجت به كس نبرم .
مع القصه رسول خدا از مكه طريق مراجعت گرفت چون در منزل مرّ الظهران فرود شد ، هرچه از غنايم بمانده بود بر مردمان بخش كرد . در اين وقت از قبيلهء بنى تميم مردى كه ذو الخويصره نام داشت برخاست : اقبل رجل طويل آدم احنى بين عينيه اثر السّجود ، فسلّم و لم يخصّ النّبىّ ثمّ قال : قد رايتك و ما صنعت فى هذه الغنائم . فقال : و كيف رايت ؟ قال لم ارك عدلت . فغضب رسول اللّه و قال : اذا لم يكن العدل عندي فعند من يكون . فقال المسلمون الّا نقتله ؟ فقال دعوه فانّه سيكون له اتباع يمرقون من الدّين كما يمرق السّهم من الرّميّة يقتلهم اللّه على يد احبّ الخلق اليه من بعدى . مردى بلند بالا كه در پيشانى از كثرت صلاة اثر سجده داشت ؛ رسول خداى را بيرون خضوع و ضراعت مخاطب ساخت و گفت : كردار تو را در قسمت اين غنايم نگران شدم . فرمود : چگونه يافتى ؟ گفت : بر طريق عدالت نرفتى . پيغمبر را خشم آمد و فرمود : اگر عدل مرا نباشد كه را خواهد بود ؟ مسلمانان برآشفتند و خواستند تا با تيغش كيفر كنند ، فرمود : او را بگذاريد ، زودا كه چنان از دين بيرون شود كه تير از كمان ، و خدايش به دست كسى كيفر كند كه در نزد خداوند محبوبترين خلق باشد . و او را على عليه السّلام با ديگر خوارج در جنگ نهروان بكشت - چنان كه ان شاء اللّه در جاى خود مرقوم خواهد شد - و از اينجاست كه آن جماعت را مارقين خوانند .
بالجمله شيخ طبرسى گويد : چون غنيمت حنين به نهايت شد و پيغمبر برنشست تا كوچ دهد جماعتى از اعراب كه حاضر حنين بودند و هنوز ايمان نداشتند از پيش روى آن حضرت مىدويدند ، و مىگفتند : يا رسول اللّه ما را بهرهاى
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1390
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٣٩٠