نهد . مردم هوازن از اين سخن در بوك و مگر افتادند ، و بر بىفرمانى مالك دل نهادند . مالك چون اى معنى را تفرّس كرد تيغ برآورد و سر شمشير بر سينهء خود نهاد و گفت : اى جماعت هوازن اگر سر از فرمان من برتابيد ، چنان فشار دهم كه سر تيغ از پشت من به در شود . مردم هوازن چون ابرام او را در امر تا بدينجا معاينه كردند ، ناچار فرمانپذير شدند . چون مالك از ايشان دل قوى كرد كس به قبيلهء بنى سعد فرستاده استمداد كرد . ايشان گفتند : محمّد رضيع ما است ، و در ميان ما بزرگ شده با او رزم ندهيم ، و از در مقاتلت و محاربت بيرون نشويم ، مالك به تكرير ارسال رسل و تقرير مكاتبت و رسايل گروهى را بفريفت ، و جماعتى را به شايگان « 1 » با خود كوچ داد .
بالجمله از دور و نزديك تهيه و تجهيز لشكر كرد ، چندانكه سى هزار ( 30000 ) مرد دلاور بر او گرد آمد آنگاه به يك سوى طايف در اراضى ذو المجاز « 2 » كه هر سال عرب در آنجا بازار كردندى فرود شد ، و از آنجا نيز طىّ طريق كرده در پهن دشتى كه وادى حنين نام دارد با تمامت لشكر او تراق كرد .
از آن سوى اين خبر به حضرت پيغمبر آوردند و از آهنگ مالك آگهى دادند ، دفع او بر رسول خداى واجب افتاد ، و به اعداد كار پرداخت ، و عبد اللّه بن ابى حدرد اسلمى را براى فحص حال سپاه دشمن بيرون فرستاد ؛ و عتّاب بن اسيد را به حكومت مكّه بازداشت و معاذ بن جبل را نزد او گذاشت ، تا مردم مكّه را به مسائل فقه و احكام شريعت آموزگارى كند .
مردم مكّه چون خبر حكومت عتّاب بن اسيد را اصغا نمودند بر ايشان گران آمد گفتند : محمّد هميشه پستى مكانت و خفّت وقار ما را دوست مىدارد ، اينك غلامى را كه هنوز از هيجده ( 18 ) سال افزون روزگار نبرده بر مشايخ بزرگ كه جيران حرم اللّهاند امير مىفرمايد .
امّا رسول خداى كه كار به فرمان خداوند همىكرد ، سخنان ايشان را وقعى نگذاشت و بدين كلمات از بهر مردم مكّه عهدى نگاشت :
من محمّد رسول اللّه الى جيران بيت اللّه الحرام و سكّان حرم اللّه
هامش
( 1 ) . شايگان : كارى كه رايگان و به زور باشد .
( 2 ) . ذو المجاز : بازارى بود كه در جاهليت در يك فرسخى عرفه تشكيل مىشد .