تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1347

مساهمون:

ص١٣٤٧
آنگاه مالك را طلب داشت و گفت اين چيست ؟ گفت : از بهر آن است كه مردم بر سر زن و فرزند و مال نيكو رزم دهند . قال : ويحك و هل يلوى المنهزم على شيء اذ ردّ بيضة هوازن الى عليا بلادهم و ممتنع محالهم ، فالق الرّجال على متون الخيل ، فانّه لا ينفعك الّا رجل بسيفه و فرسه ، فان كانت لك لحقّ بك من ورائك ، و ان كانت عليك لا تكون قد فضحت فى أهلك و عيالك . گفت : اين چه انديشهء ناصواب است كه ترا مغرور داشته ، مرد گريزنده هرگز به مال و عيال ننگرد ، در ميان جنگ تو را مردان شاكى السّلاح و اسبان تازى به كار آيد ، اين كودكان و مواشى را چه كنى ؟ جز اين نيست كه اگر هزيمت شوى اين زنان به دست مردان بيگانه اسير شوند و اين اموال كه سالها اندوخته شده پايمال ابطال رجال گردد . مالك از اين سخنان برنجيد و سر برتافت و گفت : قد كبرت و كبر علمك . همانا پير شدى و دانش تو نيز پير شد و از پاى برفت . دريد گفت ان كنت قد كبرت فتورث غدا قومك ذلا بتقصير رأيك و عقلك . هذا يوم لم اشهده و لم اغب عنه . گفت : زود باشد كه اين قوم با رأى ناصواب تو ذليل و ناچيز شوند ، من در امر تو شريك نشوم و بىخبر نخواهم ماند . آنگاه دريد پرسش كرد كه جماعت كعب و كلاب به كجا شدند ؟ گفتند : ايشان با ما همداستان نشدند . قال : غاب الجدّ و الحزم لو كان يوم علاء و سعادة ما كانت تغيب كعب و لا كلاب . همانا بخت و عقل از شما روى دركشيده است ، چه اگر شما را روز نصرت و ظفر بود ، كعب و كلاب از شما غايب نمىشدند . آنگاه گفت : از هوازن كه حاضر است ؟ گفتند : عمرو بن عامر و عوف بن عامر . قال : ذلك الجذعان لا ينفعان . يعنى : از اين دو بزغاله سودى به دست نشود ، آنگاه نفسى سرد بر آورد و گفت :
يا ليتنى فيها جذع اخبّ فيها و اضع * اقود و اطفى الزّمع كانّنى شاة صدع
از آن پس گفت : هان اى مالك اكنون اموال و اثقال خويش را با اهل و عشيرت در معقلى « 1 » مضبوط كن ، و با سواران دلير كارِ داروگير بساز . مالك همچنان سخنان او را از در شيخوخت به ضعف رأى نسبت مىداد ، و وقعى نمىگذاشت . چون دريد كار بدين گونه ديد روى با جماعت هوازن كرد و گفت : هان اى مردم كار به تدبير مالك رها مكنيد كه شما را به چنگ خصم فرا دهد و روى به هزيمت
هامش
( 1 ) . معقل : پناهگاه