[ اسلام آوردن ابو العاص بن ربيع داماد پيامبر ]
و هم در اين سال در شهر جمادى الاولى زيد را به طلب كاروان قريش كه از شام به مكه مىشدند به زمين عيص « 1 » فرستاد . زيد برفت و جماعتى از قريش را اسير ساخته با اموال كاروان بياورد . ابو العاص بن الربيع شوهر زينب دختر رسول خداى هم در ميان كاروان بود ، تجلدى « 2 » نموده از ميانه فرار كرد و به مدينه آمده در جوار زينب پناه جست .
صبحگاه كه پيغمبر نماز به پاى برد زينب ندا درداد كه انّى قد اجرت ابا العاص پيغمبر فرمود : من خبرى از او نداشتم . آنگاه فرمود : هر كه را تو امان دادهاى ، در امان است و مردم را گفت : مىدانيد ابو العاص داماد من است ، اگر خواهيد اموال او را رد كنيد . صحابه آنچه از ابو العاص به غارت رفته بود به دو رد نمودند ، چنان كه در قصّه بدر به دو اشارت شد .
و ابو العاص آن اموال را برداشته به مكه آورد و آنچه از مردم با خود حمل داشت رد نمود و گفت : سوگند با خداى كه مانع اسلام من نشد ، مگر اينكه گمان كنيد كه مسلمان شدم تا اموال شما را رد نكنم ، آنگاه كلمهاى گفت و مسلمانى گرفت .
سريّه عبد الرحمن بن عوف
و هم در اين سال [ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ] در شعبان عبد الرّحمن بن عوف را در ارض دومة الجندل به ميان بنى كلاب مأمور داشت . پس عبد الرحمن را پيش نشاند و به دست مبارك دستار بر سر او بست و فرمود : اغز بسم اللّه و فى سبيل اللّه ، فقاتل من كفر باللّه لا تغلّ و لا تغدر و لا تقتل وليدا يعنى : غزا كن به نام خدا و در راه خدا مقاتله كن با كسى كه كافر است با خداى ، و خيانت مكن در غنيمت و غدر منماى و طفل را مكش و چون به بنى كلاب در رفتى ، نخستين ايشان را به اسلام دعوت فرماى ، اگر
هامش
( 1 ) . در بلاد بنى سليم .
( 2 ) . تجلد : چالاكى