كرد و او نيز بر احزم نيزهاى بزد و او را شهيد كرد و بر اسب او نشست . ابو قتاده دررسيد ، هم عبد الرحمن با همان نيزه ابو قتاده را مجروح كرد . ابو قتاده نيزهاى بر عبد الرحمن زد كه بدان زخم جان بداد . پس ابو قتاده اسب احزم را بگرفت و سوار شده از دنبال كفار برفت ، چندانكه غبار لشكر پيغمبر ديگر ديده نمىشد . عكّاشة بن محصن در آن حربگاه ، پدرى با پسرى بر شترى بود ، به يك طعن نيزه هر دو را بكشت .
كفار به شعبى درآمدند كه در آنجا چشمهء ذى قرده بود ، خواستند دمى آب بنوشند ، چون ما نزديك شديم ، مجال نيافتند و بشتافتند تا آفتاب قريب به غروب شد . دو اسب ديگر از ايشان بگرفتم و بازگشتم و در چشمهء ذى قرده به حضرت رسول پيوستم . و آن حضرت با پانصد ( 500 ) تن از اصحاب بر سر آب فرود آمده بود و بلال يكى از آن شتران را كه بازگرفته بودم نحر كرده و جگر و كوهان آن را از بهر پيغمبر بريان مىكرد ، عرض كردم : يا رسول اللّه اگر اجازت رود ، صد ( 100 ) تن از اين لشكر را اختيار كرده از دنبال كفار بروم و يك تن از ايشان را زنده نگذارم . پيغمبر فرمود : چنين كنى ؟ عرض كردم : بدان خدائى كه ترا گرامى كرده چنين كنم . پيغمبر تبسمى فرمود چنان كه دندانهاى مباركش در روشنائى آتش نمودار گشت . پس فرمود : اين زمان در قبيلهء غطفان به ميهمانى اندرند و به روايتى فرمود : يا بن الاكوع اذا ملكت فاسمح يعنى : اى پسر اكوع ! چون قدرت يافتى مسامحه و مساهله كن .
آنگاه مردى از غطفان برسيد و گفت : به مردى از قبيلهء غطفان درآمدند و او شترى از بهر ايشان بكشت ، ناگاه غبارى برخاست چنان دانستند كه لشكر مسلمانان است ، طعام ناشكسته بربستند و بجستند .
مع القصه آن شب رسول اللّه در ذى قرده بماند و بامداد فرمود : خير فرساننا اليوم ابو قتاده و خير رجالنا سلمة و مرا در پس شتر خويش سوار كرده آهنگ مدينه فرمود .
چون راه با مدينه نزديك شد و يك تن مرد انصارى بانگ همىزد كه كيست تا با من راه مدينه را مسابقه جويد ؟ من از رسول خداى رخصت يافته با او مسابقت جستم و از او پيشى گرفتم .
در خبر است كه هم در اين سفر رسول خداى نماز خوف گذاشت و هم در اين سفر از عين الكمال آسيب يافت و بدان چشم زخم از اسب افتاده ساق پاى مباركش
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1080
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٠٨٠