جهودان را دوست مىداشت . پيغمبر او را ترك گفت ؛ لكن در دل همىخواست كه او مسلمانى گيرد و از آنجا جنبش كرده ، قطع مسافتى مىفرمود ، ناگاه بانگ نعلى از قفا بشنيد . فرمود : اين بانگ نعل ثعلبة بن سعيد است كه بشارت اسلام ريحانه را مىآورد و چنين بود ، پس او را به زنى بگرفت .
و بعضى از سباياى بنى قريظه را پيغمبر به دست سعيد بن زيد انصارى به قبيلهء نجد و اراضى شام فرستاد تا فروختند و بهاى اسب و سلاح كردند و چندى را به عثمان بن عفّان و عبد اللّه بن عوف فروختند .
[ درگذشت سعد بن معاذ ]
و چون اين كارها به پاى رفت سعد بن معاذ به همان جراحت كه داشت - چنان كه مذكور شد - از جهان فانى به جنان جاودانى خراميد . و هنگام نزع « 1 » رسول خداى به بالين او آمد و سرش را به زانو برنهاد و گفت : الهى ! سعد در راه تو سختيها ديده و رسول تو را تصديق كرده و حقوق اسلام كه بر ذمّت او بوده ادا نموده ، روح او را چون ارواح دوستان خود قبض فرماى . سعد اين بانگ بشنيد و چشم باز كرد و گفت :
السّلام عليك يا رسول اللّه . گواهى مىدهم كه تو رسول خدائى و حق رسالت بگذاشتى و سر خود را برگرفت و بر زمين نهاد و عذر بخواست .
بعد از مراجعت آن حضرت ، سعد درگذشت و جبرئيل فرود شده و عرض كرد :
كيست از اصحاب تو كه درگذشت و درهاى آسمان به روى او گشاده گشت ؟
حضرت فرمود : سعد را در سكرات « 2 » موت گذاشتم و بيرون شدم . پس ديگرباره به خانهء او حاضر شد و او را تا بقيع تشييع فرمود .
اصحاب گفتند : يا رسول اللّه ، سعد مرد بزرگ جثهاى بود و در دست ما سخت سبك مىنمود . فرمود : من مىنگريستم ملائكه را كه حمل جسد سعد همىكردند .
جابر بن عبد اللّه گويد : كه با رسول خداى بر سعد نماز كرديم و او را به خاك سپرديم .
در اين وقت پيغمبر تسبيح گفت : ما نيز موافقت كرديم ، آنگاه تكبير گفت : اصحاب
هامش
( 1 ) . نزع : جان كندن
( 2 ) . سكرات : شدتها و سختيها