و شبانگاه آن حضرت تا بقيع غرقد با ايشان بيامد و فرمود : انطلقوا بسم اللّه الّلهمّ أعنهم و باز خانه آمد . و آن جماعت طى مسافت كرده به دروازهء حصار كعب آمدند و بانگ دادند . كعب از جاى انگيخته شد تا فرود شود . ضجيع او سخن آغازيد كه به كجا مىشوى ؟ گفت : محمّد بن مسلمه و برادران أبو نائله است كه مرا بخوانند . زن گفت : به جاى باش كه من از اين بانگ سرخى خون ديدار مىكنم و دست بزد و دامن كعب بگرفت و گفت : هرگزت برفتن رخصت ندهم .
كعب گفت : اى زن : انّ الكريم لودعى الى طعن لأجاب اگر كريم را از بهر طعن نيزه طلب كنند اجابت كند ؛ و حال آنكه برادر من أبو نايله است كه اگر مرا در خواب ديدار كند ، دل ندهد كه بيدار كند . اين بگفت و دامن از چنگ زن دركشيده آهنگ نشيب كرد .
و از آن سوى محمّد بن مسلمه با ياران خويش مواضعه « 1 » نهاد كه چون بينيد من حيلتى كردم و موى سر كعب را مأخوذ داشتم ، شمشير برانيد و او را از جان و جهان برهانيد .
در اين وقت كعب برسيد و هر پنج ( 5 ) تن به گرد او درآمده سخن به مهر درافكندند و گفتند : نيكو آن است كه امشب نخست در سايهء اين ماه چهارده تا شعب عجوز « 2 » رويم و بباشيم و تا صبحدم با هم سخن كنيم و شبى خوش به پاى بريم . كعب را اين سخن پسنده افتاد و دست أبو نائله گرفته ، لختى راه بپيمودند . در اين وقت أبو نائله گفت : اين چه عطر است كه به كار بردهاى ؟ هرگز استشمام چنين رايحهاى نكردهام ؟ گفت : زنى تازه به سراى آوردهام كه اجمل زنان عرب است .
محمّد بن مسلمه پيش شد و سر پيش داشته موى او بگرفت و ببوئيد و هم لختى راه بپيمود .
ديگرباره محمّد بن مسلمه همان تمنّى كرد و رخصت يافت تا موى كعب را ببويد ، در اين نوبت موى او را نيك بگرفت و سخت به دست بربست و بانگ بر ياران زد كه دشمن خداى را زنده مگذاريد . ايشان شمشيرها برآوردند و بر وى همىبراندند ، و كعب از دهشت خويشتن را بر أبو نائله برچفسانيد و از اين سوى بدان سوى مىشد و زخمى بر او كارگر نمىافتاد . و در ميانه حارث بن أوس از شمشير
هامش
( 1 ) . مواضعه : قرارداد .
( 2 ) . شعب العجوز : نام موضعى است در پشت مدينه .