يك شب از آن پيش كه كاروان دررسد ، احمد و عدىّ گوش فراداشتند دو زن را يافتند كه با هم سخن مىكردند ، يكى گفت : آن زر كه از من به وام گرفتى بازده . آن يك در جواب گفت : باش تا كاروان قريش برسد . كالاى خويشتن مىفروشم ، وام ترا مىگذارم . « 1 » از ورود كاروان پرسش نمود ، گفت : انّما العير غدا او بعد غد قد نزلت .
يعنى : كاروان فردا يا پس از فردا برسد .
احمد و عدىّ چون اين سخن بشنيدند طريق مدينه پيش گرفتند و كشد جهينى ايشان را مشايعت « 2 » كرد تا از محل خوف بگذرانيد .
اما از آن سوى چون ابو سفيان روز ديگر به بدر رسيد . مجدىّ بن عمرو جهينى را يافت كه در آنجا نزول كرده بود . چه رسم عرب بود كه چون خبر ورود كاروان را در منزلى معلوم مىكردند ، علف و آذوقه بدانجا حمل مىدادند و مىفروختند و سود مىبردند .
پس ابو سفيان از مجدى پرسش نمود كه : هيچ از جواسيس و عيون « 3 » محمّد صلّى اللّه عليه و آله و دزدان يثرب خبر گرفته باشى ؟ گفت : نديدم مگر دو شتر سوار كه در اينجا فرود شدند و متاره « 4 » خويش را پرآب كرده كوچ دادند .
ابو سفيان بىتوانى « 5 » بدانجا شد و در بعرهء « 6 » شتران نظاره كرد و يكى را بشكافت و پارهاى از استخوان خرما در آن يافت « 7 » ، سوگند ياد كرد كه اين شتران علف يثرب « 8 » چريدهاند . همانا جاسوسان محمّد بدينجا شدهاند و دور نيست كه لشكر او كمين نهاده باشند . اين بگفت و راه بگردانيد و به سوى شام مراجعت كرد تا ارض نقره برفت و در آنجا ضمضم بن عمرو خزاعى را پيش خواند و شترى رونده به دو داد و او را به ده ( 10 ) دينار زر سرخ اجرت گرفت ، بدان شرط كه از نقره تا مكه را كه شش روزه راه است سه روزه قطع مسافت كند و قريش را از تركتاز مسلمانان بياگاهاند تا براى حراست اموال خويش با لشكرى كران به كاروان پيوندند .
هامش
( 1 ) . طلب ترا مىپردازم .
( 2 ) . مشايعت : دنبال مسافر رفتن .
( 3 ) . عيون ، جمع عين به معنى جاسوس .
( 4 ) . متاره : ظرف آبى كه مسافر همراه خود مىبرد .
( 5 ) . توانى : سستى و تنبلى .
( 6 ) . بعره : پشكل ، مدفوع
( 7 ) . مقصود هسته خرماست .
( 8 ) . يثرب : شهر مدينه .