كه مىخورند اموال يتيمان را به ستم ، نمىخورند در شكمهاى خود مگر آتش و به زودى خواهند افروخت آتش در جهنم .
و از آنجا به گروهى رسيدم كه از بزرگى شكم نتوانستند از جاى جنبش كرد .
جبرئيل گفت : ايشان رباخوارانند و اين جماعت را چون آل فرعون هر بامداد و شامگاه بر آتش جهنم عرض مىكنند و ايشان از شدّت عذاب مىگويند : الهى قيامت كى بر پاى خواهد شد ؟
و از آنجا به زنى چند رسيدم كه از پستانها آويخته بودند . جبرئيل گفت : ايشانند كه در خانهء شوهر زنا كردهاند و فرزندان زنا را به شوهر و ميراث او ملحق نمودند .
و از آنجا به ملكى چند گذشتم كه خداى ايشان را آفريد بدانسان كه خواست و روى ايشان را بدان جانب بازداشت كه خواست و از هر جزوى از بدنهاى ايشان بانگ تسبيح خداى به آوازهاى گوناگون بر مىآمد و از بيم خداى مىگريستند . جبرئيل گفت : ايشان بدين روش آفريده شدهاند و از روز خلقت تا اكنون دو تن با هم سخن نكردهاند و سر بر نداشتهاند و جز به زير قدم خويشتن نظر نكردهاند ، بر ايشان سلام كردم و جواب گفتند و از غايت خشوع با من سخن نكردند . جبرئيل با ايشان گفت :
اين محمّد است پيغمبر رحمت آيا با او سخن نكنيد ؟ پس ايشان مرا سلام دادند و براى من و امّت من بشارت به خير كردند .
آنگاه از آنجا به سوى آسمان دوم بر آمدم و همچنان جبرئيل استفتاح كرد تا در بگشودند و در رفتيم در آنجا دو تن با يكديگر شبيه ديدم . جبرئيل گفت : ايشان خالهزادگانند يحيى و عيسى عليهما السّلام ، بر ايشان سلام كردم ، پاسخ بازدادند .
آنجا من از بهر ايشان استغفار كردم و ايشان از بهر من استغفار نمودند و گفتند : مرحبا بالاخ الصّالح و النّبىّ الصّالح و نيز بر ملائكه خشوع عبور كردم كه روى ايشان بدان سوى بود كه خداى خواسته بود و به جانب ديگر التفات نمىكردند و به بانگ گوناگون تسبيح و تقديس خداى مىگفتند .
و از آنجا بر آسمان سيم رفتم جوانى ديدم خوب روى ترين خلق و در نيكوئى از مردمان آن فزونى داشت كه ماه تمام بر ستارگان . و به روايتى فرمود : جوانى را در آسمان سيم ديدم كه قد اعطى شطر الحسن . جبرئيل گفت : اين برادر تو يوسف
هامش
به زودى به آتش سوزانى درآيند .